X
تبلیغات
نـــــــــــوای داکتــــــر قربان خان

اصرخسرو قباديانی(481-394 قمری) از شاعران برجسته‌ی ايران است که با دانش‌های روزگار خود نيز آشنا بود. او طی سفری هفت ساله از سرزمين‌های گوناگونی ديدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌ای به يادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ی اسماعيليه آشنا شد و به خدمت خليفه‌ی فاطمی مصر، المستنصر بالله، رسيد. او برای فراخواندن مردم به مذهب اسماعيلی به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمين کوهستانی يمگان در بدخشان گوشه‌نشين شد و به سرودن شعر و نگارش کتاب‌هايی در زمينه‌ی باورهای اسماعيليان پرداخت.

زندگی‌نامه

ابومعين حميدالدين ناصرخسرو قباديانی مروزی، در سال 394 هجری قمري در روستای قباديان مرو، که اکنون در تاجيکستان است، ديده به جهان گشود. جوانی را به فراگيری دانش‌های گوناگون پرداخت و در سايه‌ی هوش سرشار و روح پژوهشگر خويش از دانش‌های دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسی، کيهان‌شناسی، پزشکی، کانی‌شناسی، هندسه‌ی اقليدوسی، موسيقی، علوم دينی، نقاشی، سخنوری و ادبيات بهره‌ها گرفت. خود او در اين باره می‌گويد:

به هر نوعی که بشنيدم ز دانش                 نشستم بر در او من مجاور

نماند از هيچگون دانش که من زان               نکردم استفادت بيش و کمتر

با اين همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌ای برخوردار و ديوان‌سالار بود، در سال‌های پايانی فرمان‌روايی سلطان محمود غزنوی به کار ديوانی پرداخت و اين کار را تا 43 سالگی در دربار سلطان مسعود غزنوی و دربار ابوسليمان جغری بيک داوود بن ميکائيل ادامه داد. پيوستن او به دربار سرآغاز کام‌جويی‌ها، شراب‌خواری‌ها و بی‌خبری‌های او بود و گاه برای خشنودی درباريان با گفته‌های هزل‌آلود خود ديگران را به مسخره می‌گرفت. خود او پس از آن‌که از آن آلودگی‌ها کناره گرفت، خود را به خاطر آن سخنان بيهوده اين گونه ملامت می‌کند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود                     و اندر زکات دستت و انگشتکان قصير

بر هزل کرده وقف زبان فصيح خويش              بر شعر صرف کرده دل و خاطر منير

آن کردی از فساد که گر يادت آيدت               رويت سياه گردد و تيره شود ضمير

چشمت هميشه مانده به دست توانگران        تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير

اما همين که به چهل سالگی پا گذاشت کم‌کم از کرده‌های خود پشيمان شد و سرانجام در پی خوابی شگفت بسيار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن دگرگونی را در آغاز سفرنامه‌اش چنين نوشته است:

"شبی در خواب ديدم که يکی مرا گفتی: چند خواهی خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند. اگر بهوش باشی بهتر است. من جواب گفتم که: حکيمان جز اين چيزی نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. جواب دادی: در بی‌خودی و بی‌هوشی راحتی نباشد. حکيم نتوان گفت کسی را که مردم را به بی‌هوشی رهنمون باشد، بلکه چيزی بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد. گفتم که: من اين از کجا آرم؟ گفت: جوينده يابنده باشد. سپس، به سوی قبله اشاره کرد و ديگر سخن نگفت."

هنگاهی که از خواب بيدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثری ژرف گذاشت و با خود گفت:" از خواب دوشين بيدار شدم، اکنون بايد که از خواب چهل‌ساله نيز بيدار شوم." و چنين انديشيد که همه‌ی کردار خود را دگرگون کند و از آن‌جا که در خواب او را به سوی قبله نشان داده بودند، بر آن شد که سفری به مکه داشته باشد و آيين‌های حج را به جا آورد. او سفر خود را در سال 437 هجری از مرو و با همراهی برادرش ابوسعيد و يک غلام هندی آغاز کرد. او از بخش‌های شمالی ايران به سوريه و آسيای صغير و سپس فلسطين، مکه، مصر و بار ديگر مکه و مدينه رفت و پس از زيارت خانه‌ی خدا از بخش‌های جنوبی ايران به وطن بازگشت و راهی بلخ شد. پيامد آن سفر هفت ساله و سه هزار فرسنگی برای او دگرگونی فکری و برای ما سفرنامه‌ی ناصرخسرو است.

ماندگاری سه ساله‌ی ناصرخسرو در مصر باعث آشنايی او با پيروان فرقه‌ی اسماعيليه و پذيرش روش و آيين آنان شد. پيروان آن آيين بر اين باور بودند که امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به يکی از فرزندان ايشان به نام محمد بن اسماعيل رسيد که همچنان زنده است و پنهانی زندگی می‌کند. از آن‌جا که پيروان اسماعيل به خردورزی اهميت زيادی می‌دانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايش پيدا کرد و به جايگاهی دست يافت که در مصر به خدمت خليفه‌ی فاطمی مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن علی(487-420 هجری قمری) رسيد و از سوی او به عنوان حجت خراسان برگزيده شد.

ناصرخسرو در بازگشت به ايران، که همزمان با آغاز فرمانروايی سلجوقيان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبليغ مذهب اسماعيلی پرداخت. چيزی نگذشت که با مخالفت‌های گروه زيادی از مردم آن‌جا رو به رو شد و بيم آن بود که کشته شود. خود در اين باره می‌گويد:

در بلخ ايمن‌اند ز هر شري                 می‌خوار و دزد و لوطی و زنباره

ور دوستدار آل رسولی تو                 چون من ز خان و مان شوی آواره

از اين رو، به شهرهای ديگر خراسان و برخی شهرهای مازندران روی آورد و کار تبليغی خود را ادامه داد. به نظر می‌رسد در مازندران پيروانی گرد او را گرفتند، با اين همه چندان به او روی خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از او پذيرايی کردند. سرانجام به يمگان در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمين کوهستانی روزگار گذراند و بر تنهايی خود مويه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بيشتر آثار او طی 15 سال ماندن در همين کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها از پشتيبانی علی‌ بن اسد بن حارث، که اسماعيلی مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتين خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمين به سال 481 قمری ديده از جهان فروبست.

سال‌شمار زندگی

394 هجری قمری: در روستای قباديان مرو به دنيا آمد.

437 هجری قمری: سفر خود را به سوی مکه آغاز کرد.

438 هجری قمری: به بيت المقدس وارد می‌شود.

444 هجری قمری: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان می‌رسد و به بلخ وارد می شود.

453 هجری قمری: به دليل تبليغ برای فرقه‌ی اسماعيلی از بلخ رانده می شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال می‌نگارد.

462 هجری قمری: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالی علی بن اسد حارث، نوشت.

481 هجری قمری: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.

نگارش‌های ناصرخسرو

1. سفرنامه

2. ديوان شعر

3. زادالمسافرين، در اثبات باورهای پايه‌ای اسماعيلی‌ها به روش استدلال است.

4. وجه الدين(روی دين)، در تاويل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌های دين به روش اسماعيليان است.

5. سعادت نامه

6. روشنايی نامه(منظوم)

7. خوان اخوان، پيرامون باورهای دينی اسماعيليان است.

8. شش فصل(روشنايی نامه نثر)

9. گشايش و رهايش

10. عجائب الصنعه

11. جاممع الحکمتين، شرح قصيده‌ی ابوالهيثم احمد بن حسن جرجانی

12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.

13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.

14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.

15. رساله الندامه الی زاد القيامه، زندگی‌نامه‌ی خود نوشت که برخی به او نسبت داده‌اند.

شعر ناصرخسرو

شعرهای ناصرخسرو در سبک خراسانی سروده شده است، سبکی که شاعران بزرگی مانند رودکی، عنصری و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانی و انسجام شعر عنصری و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بيش از آن که شاعر باشد، انديشمندی است که باورهای خود را در چارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين انديشمندی بدانيم که باورهای دينی، اجتماعی و سياسی خود را به زبان شعر بيان کرده است.

در ديوان او سوای ستايش بزرگان دين و خليفه‌های فاطمی از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگی‌های زندگی چيزی نمی‌بينيم و حتی وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگری است. گاهی نيز دانش‌های زمان خود از فلسفه، پزشکی، اخترشناسی و شگفتی‌های آفرينش را در قصيده‌های خود جای می‌دهد تا از اين راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهای خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهای خود را در قالب قصيده گفته و از غزل گريزان است. او بارها از غزل‌سرايان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر اين باور بود در زمانی که مفهوم عرفانی عشق از درون تهی می‌شود و آن‌جا که دل و عشق را با سيم و زر معامله می‌کنند، چه جای آن است که عاشق رنج و سختی دوری را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان               مشکل و مبهم را نارد زوال

خيره نکرده‌ست دلم را چنين            نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگيرد به دلم در غزل                راه نگيرد به دلم در غزال

از چو منی صيد نيابد هوا                 زشت بود شير، شکار شگال

نيست هوا را به دلم در، مقر             نيست مرا نيز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستايش اميران و فرمان‌روايان را نادرست می‌داند، غزل‌سرايی برای معشوقان و دلبران را نيز بيهوده می‌داند. بی‌‌گمان او شيفته‌ی خردورزی است و شعری را می‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اين روست که چنين می‌گويد:

اگر شاعری را تو پيشه گرفتي            يکی نيز بگرفت خنياگری را

تو برپايی آن‌جا که مطرب نشيند           سزد گر ببری زبان جری را

صفت چند گويی به شمشاد و لاله      رخ چون مه و زلفک عنبری را

به علم و به گوهر کنی مدحت آن را      که مايه‌ست مر جهل و بد گوهری را

به نظم اندر آری دروغی طمع را            دروغست سرمايه مر کافری را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر            کند مدح محمود مر عنصری را

من آنم که در پای خوکان نريزم            مر اين قيمتی در لفظ دری را

او ستايش را ويژه‌ی خداوند، پيامبران و امامان می‌داند و در اين راه شعرهايی نکو سروده است. او در قصيده‌ای نام همه‌ی پيامبرانی را که در قرآن آمده است، می‌آورد و از رويارويی آنان با فرمانروايان ستمگر سخن می‌گويد. در قصيده‌ای ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين می‌گويد:

گزينم قرآنست و دين محمد                همين بود ازيرا گزين محمد

يقينم که من هر دوان را بورزم             يقينم شود چون يقين محمد

کليد بهشت و دليل نعيم                  حصار حصين چيست؟ دين محمد

ناصرخسرو بر اين باور است که جوانمردی و بزرگی را پس از پيامبر اکرم(ص) تنها بايد از علی و فرزندانش آموخت:

يافت احمد به چهل سال مکانی که نيافت            به نود سال براهيم از آن عرش عشير

علی آن يافت ز تشريف که زو روز غدير                 شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير

گر به نزد تو به پيری‌ست بزرگی، سوی من           جز علی نيست بنايت نه حکيم و نه کبير

با اين همه ناصرخسرو شعرهايی در ستايش المستنصر بالله، خليفه‌ی فاطمی، دارد که از نقطه ضعف‌های او به شمار می‌آيد. ناصرخسرو او را جانشين پيامبر معرفی می‌کند و می‌گويد:

ميراث رسول است به فرزندش از او علم         زين قول که او گفت شما جمله کجاييد

فرزند رسول است، خداوند حکيمان               امروز شما بی‌خردان و ضعفاييد

از ديگر ويژگی‌های شعرهای ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسی است که در کتاب روشنايی نامه بسيار به آن پرداخته است. او خودشناسی را نخستين گام در راه شناخت جهان هستی می‌داند و می‌گويد:

بدان خود را که گر خود را بداني                     ز خود هم نيک و هم بد را بدانی

شناسای وجود خويشتن شو                        پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانی همه دانسته باشي                  چو دانستی ز هر بد رسته باشی

ندانی قدر خود زيرا چنيني                            خدا بينی اگر خود را ببينی

تفکر کن ببين تا از کجايي                             درين زندان چنين بهر چرايی

ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل می‌داند و بر اين باور است که با خردورزی می‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دين که پسند خرد است               که خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست

عدل بنياد جهان است بينديش که عدل                    جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

او بر ستمکاران می‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر می‌داند:

گرگ درنده گرچه کشتنی است                             بهتر از مردم ستمکار است

از بد گرگ رستن آسان است                                وز ستمکار سخت دشوار است

سپس همگان را اين گونه از ستمکاری باز می‌دارد:

چون تيغ به دست آری مردم نتوان کشت                  نزديک خدواند بدی نيست فرامشت

اين تيغ نه از بهر ستمکاران کردند                           انگور نه از بهر نبيذ است به چرخشت

عيسی به رهی ديد يکی کشته فتاده                    حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار                 تا باز کجا کشته شود آن که تو را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس                       تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او مردمان را از همکاری با ستمگران و مردمان پست نيز باز می‌دارد:

مکن با ناکسان زنهار ياري                                    مکن با جان خود زنهار خواری

بپرهيز ای برادر از لئيمان                                      بنا کن خانه در کوی حکيمان

و اين گونه بر دانشمندانی که دانش خود را در راه پايداری حکومت خودکامگان به کار می‌گيرند، می‌تازد:

علما را که همی علم فروشند ببين                         به ربايش چو عقاب و به حريصی چو گراز

هر يکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع               دهن علم فراز و دهن رشوت باز

کوتاه سخن آن که ناصرخسرو در شعرهای خود مردم را به خردورزی فرامی‌خواند و از ستم‌کاری و ياری رساندن به ستمکاران باز می‌دارد. او از مردم می‌خواهد راه پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) او را بپيمايند که سرچشمه‌ی دانش و آگاهی و چراغ راه آدمی هستند. او خود در اين راه گام بر می‌داشته و در اين راه سختی‌های فراوانی را به جان چشيده است. او نمونه‌ی آدم‌هايی است که در راه باورهای خود از سختی‌ها نمی‌هراسند و می‌کوشند مردمان را نيز به راه درست رهنمون باشند.

سفرنامه‌ی ناصرخسرو

سفرنامه‌ی ناصرخسرو گزارشی از يک سفر هفت ساله است که در ششم جمادی الاخر سال 437 قمری(اول فروردين‌ 415 يزگردی) از مرو آغاز شد و در جمادی الاخر سال 444 قمری(اول فروردين 416 يزدگردی) با بازگشت به بلخ پايان پذيرفت. او از مرو به سرخس، نيشابور، جوين، بسطام، دامغان، سمنان، ری، قوهه و قزوين می‌رود و از راه بيل، قپان، خرزويل و خندان به شميران می‌رسد. از آن‌جا به سراب و سعيدآباد می‌رود و به تبريز می رسد. سپس از راه مرند، خوی، برکری، وان، وسطان، اخلاط، بطليس، قلعه‌ی قف انظر، جايگاه مسجد اويس قرنی، ارزن، ميافارقين، به آمد در ديار بکر(در ترکيه‌ی امروزی) وارد می‌شود. از آن‌جا با گذشتن از شهرهای شام(سوريه) از جمله حلب به بيروت، صيدا، صور و عکا(در لبنان امروزی) می‌رود. سپس از راه حيفا به بيت المقدس می‌رسد.

ناصرخسرو از قدس به مکه و مدينه می‌رود و از راه شام به قدس باز می‌گردد و راه مصر را در پيش می‌گيرد. او از قاهره، اسکندريه و قيروان بازديد می‌کند و از راه دريا به زيارت مکه و مدينه می‌رود. سپس از همان راه باز می‌گردد و از راه آبی نيل با کشتی به اسيوط، اخيم، قوص و آسوان(در مصر) می‌رود. او از برخی شهرهای سودان بازديد می‌کند و از راه دريای سرخ به جده و مکه می‌رود و شش‌ ماه را در کنار خانه‌ی خدا می‌ماند. از مکه به سوی لحاسا و سپس بصره می‌رود و به عبادان(آبادان) می‌رسد. آن‌گاه به بندر مهروبان می‌رود و از آن‌جا به ارجان(در نزديکی بهبهان) می‌رسد و به لردغان، خان‌لنجان و اصفهان وارد می‌شود. سپس از نايين، طبس، قاين می‌گذرد تا در پايان سفر به بلخ برسد.

دستاورد اين سفر هفت ساله‌ی سه‌هزار فرسنگ برای ناصرخسرو رشد فکری و برای ما يادداشت‌های ارزنده‌ای است که او از ديده‌ها و شنيده‌های روزانه‌اش برداشته است. يادداشت های او بسيار روشن، دقيق، به دور از گزافه‌گويی و عبارت‌پردازی است که آن‌ها را پس از بازگشت به خوبی تنظيم کرده و به صورت کتابی درآورده است. با خواندن اين سفرنامه با دنيای اسلام در نيمه‌ی نخست سده‌ی پنجم هجری آشنا می‌شويم و از آداب و فرهنگ مردمان و شکوفايی شهرهای اسلامی در آن زمان آگاه می‌شويم.

سرزمين‌هايی که ناصرخسرو از آن‌ها گذشته، بخشی زير نفوذ سلجوقيان بوده است و بخشی را فرمانروايان محلی اداره می‌کردند. بر مصر و شام و حجاز نيز خليفه‌های فاطمی فرمان می‌راندند. اما توصيف اين سرزمين‌ها در سفرنامه‌ی ناصرخسرو چندان متفاوت نيست و در همه جا از آبادی‌ها و ويرانی‌ها يکسان سخن گفته است. او در همه جا از امنيت و آرامش شهرها ستايش می‌کند، اما از ناآرامی راه‌های فارس و تاخت و تاز عرب‌ها در ميان مکه و مدينه نيز می‌گويد.

ناصرخسرو ديده‌ها و شنيده‌های خود را به‌خوبی بازگو کرده است و به نقاشی می‌ماند که ديده های خود را به رنگ واژگان به تصوير کشيده است. هر بخش از سفرنامه‌ی او که به توصيف يک جايگاه جغرافيايی مربوط است، به عکسی می‌ماند که عکاسی هنرمند از آن جايگاه گرفته است. برای نمونه به وصفی که او از شهر اصفهان نوشته است، توجه کنيد:

" شهری است بر هامون نهاده، آب و هوايی خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبی سرد و خوش بيرون آيد. و شهر ديواری حصين دارد و دروازه‌ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوی‌های آب روان و بناهای نيکو و مرتفع. و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ و نيکو. و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان، که هيچ از وی خراب نديدم، و بازارهای بسيار، و بازاری ديدم از آن صرافان که اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندی و دروازه‌ای و همه‌ی محله‌ها و کوچه‌ها را همچنين دربندها و دروازه‌های محکم و کاروانسراهای پاکيزه بود. و کوچه‌ای بود که آن را کوطراز می‌گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسرای نيکو و در هر يک بياعان و حجره‌داران بسيار نشسته. و اين کاروان که ما با ايشان همراه بوديم يک هزار و سی‌صد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتيم، هيچ بازديد نيامد که چگونه فرود آمدند که هيچ جا تنگی نبود و تعذر مقام و علوفه."

از نوشته‌های ناصرخسرو به‌خوبی می‌توان به وضعيت کشاورزی، نوع محصول‌ها، چگونگی آبياری، صنعت، دانشمندان و بزرگان، استحکامات، چگونگی اداره‌ی شهر، ساختمان‌های مهم، زيارتگاه‌ها، روابط بازرگانی، آيين‌ها و باورهای مردمان، روی‌دادهای مهم تاريخی و بسياری از ويژگی‌های مردمان و سرزمين‌های اسلام در آن دوران پی برد. در ادامه به نمونه‌هايی اشاره می شود:

1. بانکداری

پيرامون صرافی و چگونگی داد و ستد مردم بصره چنين نوشته است:"و حال بازار آن‌جا، چنان بود که آن کسی را که چيزی بود به صراف دادی و از صراف خط بستدی و هرچه بايستی بخريدی و بهای آن را به صراف حواله کردی و چندان که در آن شهر بودی، بيرون از خط صراف چيزی ندادی." و خود او نوشته است که در آن زمان،" امير بصره پسر باکاليجار ديلمی، ملک پارس، بود. وزيرش مردی پارسی بود و او را ابونصر شهمردان می‌گفتند." هم‌چنين نوشته است که در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقی بازاری به نام بازار صرافان وجود داشت که 200 مرد صراف در آن به کار صرافی می‌پرداختند.

2. فانوس دريايی

هنگام دور شدن از جزيره‌ی آبادان چيزی مانند گنجشک را در ميان دريا می‌بيند و پس از اين که اندکی نزديک‌تر می‌شود آن را بزرگ‌تر می‌بيند و می‌پرسد:" آن چه چيز است" و پاسخ می‌شنود:"خشاب" و سپس اين گونه به توصيف آن می‌پردازد:" چهار چوب است عظيم از ساروج، چون هيبت منجنيق نهاده‌اند. مربع، که قاعده‌ی آن فراخ باشد و سر آن تنگ و علو آن از روی آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده، پس از آن که آن را به چوب به هم بسته و بر مثال ثقفی کرده و بر سر آن چهارطاق ساخته که ديدبان بر آن‌جا شود. و اين خشاب را بعضی می‌گويند بازرگانی بزرگ ساخته است و بعضی گفتند که پادشاهی ساخته است. و غرض از آن دو چيز بوده است: يکی آن که در آن حدود که آن است، خاکی گيرنده است و دريا تنگ، چنان که اگر کشتی بزرگ به آن‌جا رسد بر زمين نشيند و کس نتواند خلاص کردن. دوم آن که جهت عالم بدانند و اگر دزدی باشد ببينند و احتياط کنند و به شب آن‌جا چراغ سوزند، در آبگينه، چنان‌که باد بر آن نتواند زد و مردم از دور بينند و احتياط کنند و کشتی از آن‌جا بگردانند."

3. آرامشگاه بين راهی

هنگام سفر از اصفهان به نايين از ايمن بودن راه و آرامشگاه‌هايی که بين راه ساخته بودند سخن می‌گويد: "و در اين بيابان به هر دو فرسنگ گنبدک‌ها ساخته‌اند و مصانع که آب باران در آن‌جا جمع شود. به مواضعی که شورستان نباشد ساخته‌اند. و اين گنبدک‌ها به سبب آن است تا مردم راه را گم نکنند و نيز به گرما و سرما لحظه‌ای در آن‌جا آسايشی کنند."

4. آينه‌ی سوزاننده

هنگام بازديد از اسکندريه می‌گويد:" و بر آن مناره آينه‌ای حراقه ساخته بودند که هر کشتی روميان که از استنبول بيامدی چون به مقابله‌ی آن رسيدی، آتشی از آن آينه در کشتی افتادی و بسوختی. و روميان بسيار جد و جهد کردند و حيلت‌ها نمودند و کس فرستادند و آن آيينه بشکستند."

5. دولاب

در جای جای سفر خود در شهرهای گوناگون با کاريز، آب انبار و دولاب رو به رو می‌شود و پيرامون دولابی در مصر می‌گويد:" و چون از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهی است و خانه‌هايی هست که چهارده طبقه از بالای يکديگر است و خانه‌هايی هفت طبقه. و از ثقات شنيدم که شخصی بر بام هفت طبقه باغچه‌ای کرده بود و گوساله‌ای آن‌جا برده و پرورده تا بزرگ شده بود. و آن‌جا دولابی ساخته که اين گاو می‌گردانيد و آب از چاه بر می‌کشيد و بر آن بام درخت‌های نارنج و ترنج و موز و غيره کشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم‌ها همه نوع کشته."

6. کاغذسازی

در گزارش از شهر طرابلس می‌گويد:"و آن‌جا کاغذ نکو سازند مثل کاغذ سمرقندی، بل بهتر." که هم از پيشرفت کاغذسازی در آن شهر و هم از کيفيت کاغذ سمرقندی حکايت دارد که کيفيت کاغذهای ديگر را با آن می‌سنجيدند.

7. نشانه‌های راهنمايی

هنگام رفتن از شهر اخلاط می‌گويد:"بيستم جمادی الاول از آن‌جا برفتيم، به رباطی رسيديم. برف و سرمايی عظيم بود. و در صحرايی، در پيش شهر، مقداری راه، چوبی به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب بروند."

8. پوشاک رنگ‌ به رنگ

در مورد پارچه‌های رنگ به رنگ(بوقلمون)، که در جزيره‌ی تنيس می‌بافتند، می‌گويد:" و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند که در همه‌ عالم جای ديگر نباشد، آن جامه‌ای رنگين است که به هر وقتی از روز به لونی ديگر نمايد. و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند. و شنديم که سلطان روم کسی فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وی بستاند و تنيس به وی دهد."

9. بيمه‌ی بهداشت

در توصيف بيمارستان بيت المقدس می‌گويد:"و بيت المقدس را بيمارستانی نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند." اين گونه وقف‌ها،که می‌توان آن را گونه‌ای بيمه‌ی بهداشت دانست، در ديگر سرزمين‌های اسلامی نيز رواج داشته است.

10. کبريت و نشادر

هنگام گذشتن از آمل به ری می‌گويد: و ميان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی و آن را لواسان گويند. و گويند بر سر آن چاهی است که نوشادر از آن‌جا حاصل شود و گويند کبريت نيز. و مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن."

از سفرنامه‌ی ناصرخسرو دو نسخه‌ی خطی وجود دارد که هر دو در فرانسه نگهداری می شود. نخستين‌بار شفر، خاورشناس فرانسوی، به سال 1298 قمری به چاپ سفرنامه با ترجمه‌ی فرانسوی پرداخت و سپس چاپ سنگی از آن کتاب در بمبئی هند انجام شد. بار سوم، سفرنامه در تهران همراه با ديوان ناصرخسرو به کوشش زين العابدين الشريف الصفوی بن فتحعلی بن عبدالکريم الخوی به سال 1312 قمری به چاپ سنگی رسيد و در همان سال چاپ ديگری از سوی همان شخص به بازار آمد. چاپ پنجم اين کتاب در چاپ‌خانه‌ی کاويانی برلين به کوشش غنی‌زاده همراه با دو مثنوی روشنايی‌نامه و سعادت‌نامه به سال 1340 قمری به چاپ رسيد. اما شناخته شده‌ترين چاپ اين کتاب را دکتر محمد دبيرسياقی به سال 1335 خورشيدی به سرمايه‌ی انتشارات زوار به بازار فرستاد. چاپ‌های ديگری از اين اثر نيز به بازار آمده است.

ناصرخسرو در نگاه انديشمندان

ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بی‌مهری فراوانی ديد، اما اکنون در ميان انديشمندان جايگاه ويژه‌ای پيدا کرده است. آندری يوگينويچ برتلس، پژوهشگر روسی، درباره‌ی توجه به شعر او می‌گويد:" شعرهای اخلاقی و پندآموز او در برنامه‌ی درسی ايران و تاجيکستان گنجانده شده و مطبوعات ايران به آثار و نوشته‌های ناصر علاقه‌ی فراوان نشان می‌دهند. شعرها و کتاب‌های او روز به روز در شرق و غرب توجه‌ بيش‌تری را به خود جلب می‌کند و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ی آثار وی هر روز آشکارتر می‌شود."

آربری درباره‌ی روح آزادگی ناصرخسرو می‌گويد:"پيشينيان ناصرخسرو در مدح شاهان و شاهزادگان قصيده سرايی‌ها می‌کردند ولی موضوع‌های ناصرخسرو تنها به ذکر توحيد و عظمت الهی و اهميت دين و کسب پرهيزگاری و تقوی و پاکدامنی و عفت و فضيلت و خوی نيک و تعريف از علم منتهی می‌شود. علامه قزوينی نيز او را شاعری بلندمرتبه و سترگ و اخلاقی می‌شمارد و سراسر آثارش را نفيس و پرمايه و معنوی می‌داند."

دکتر ذبيح الله صفا، پژوهشگر ادبيات ايران، پيرامون ويژگی‌های شعر ناصرخسرو می‌گويد:"ناصرخسرو بی‌گمان يکی از شاعران بسيار توانا و سخن‌آور فارسی است. او به آن‌چه ديگر شاعران را مجذوب می‌کند، يعنی به مظاهر زيبايی و جمال و به جنبه‌های دلفريب محيط و اشخاص توجهی ندارد و نظر او بيش‌تر به حقايق و مبانی و باورهای دينی است. به همين خاطر حتی توصيف‌های طبيعی را هم برای ورود در مبحث‌های عقلی و مذهبی به کار می‌برد. با اين همه، نبايد از توانايی فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان ويژگی‌های طبيعت غافل بود. توصيف‌هايی که او از فصل‌ها و شب و آسمان و ستارگان کرده در ميان شعرهای شاعران فارسی کمياب است."

دکتر عبدالحسين زرين‌کوب پيرامون نيرومندی سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در در خرده‌گيری بر ستمگران زمان خود چنين می‌گويد:"سخنانش قوت و عظمت بی‌مانند داشت. مثل سيل گران از بالا به پايين می‌غلتيد و روان می‌شد. با قوت و صلابت سخن می‌گفت و خواننده در برابر او خود را چون مردی می‌ديد که زير نگاه غول بلندبالايی باشد. نگاه غول خشم‌آلود نه بدخواه. اين غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در ديوان او جلوه دارد که با لحنی از خشم آکنده سخن می‌گويد و او را بر اين مردم ساده‌لوح نادان که دست‌خوش هوس‌های خويش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگين می‌دارد، خروش سخت بر می‌دارد."

دکتر غلامحسين يوسفی نيز توصيفی اين چنين از ناصرخسرو و شعر او دارد و می‌گويد:" شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشه‌ی اوست در قالب وزن و کلمات. همان قيافه‌ی هميشه جدی و مصمم و تا حدی عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعی و شادی‌دوستی که به عوان داعی و حجت به خود گرفته در شهرش نيز بازتاب دارد. شعر ناصرخسرو هم از نظر درون مايه و مضمون مقاوم و تسليم ناپذير است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌ای آهن سرخ‌شده‌ای می‌ماند که از زير ضربه‌های پتک آهنگری زورمند بر سندان بر می‌جهد، شراره است و شراره‌افکن. و اين همه بازتابی است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو."

دکتر مهدی محقق پيرامون ويژگی‌های اخلاقی ناصرخسرو می‌گويد:" يگانه خوی نيک و صفت برجسته‌ی او که او را از ديگر شاعران ممتاز می‌سازد، اين است که دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوی قرار نداده و هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعه‌‌ای از پند و اندرز، حکم و امثال و در عين حال درس‌هايی از اصول انسانيت و قواعد بشريت است. او زشتکاری‌های اجتماع خودد را به خوبی درک کرده و يک تنه زبان به اعتراض و خرده‌گويی گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پيش گرفت و با موعظه و نصيحت و بدگويی از اميران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا کردن زشتکاری‌های اميران و فقيهان زمان خود کاخ روحانيت و معنويت آنان را بی‌پايه جلوه می‌داد. او شاعرانی که شعر خود را وقف ستايشگری کرده‌ بودند و همچنين فقيهانی که با گرفتن بهره‌ی خود با ديده‌ی تجويز به کارهای زشت قدرتمندان می‌نگريستند، مورد نکوهش و طعن قرار می‌دهد."

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن نيز پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسرو می‌گويد:"هيچ شاعری در زبان فارسی از حکومتی با آن همه تلخی حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. عزنوی‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانی ياد می‌کند که به فرهنگ و ايرانيت ارادت داشتند. وی يک شاعر به تمام معنا سياسی است. هر حرفی می‌زند، يک منظور اجتماعی در پشت آن نهان دارد."

دکتر محمد دبير سياقی در مقدمه‌ای که برای سفرنامه ی ناصرخسرو نوشته است، توانمندی‌ها او را چنين شرح می‌دهد:"مسافری که نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفی آموخته است و در خاندانی ديوانی، گوشش به بسيار تعابير و اصطلاحات و فنون دبيری و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتی گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بينايی دارد و از زبانی گشاده برخوردار است و شنيده‌ها و ديده‌ها را می‌تواند خوب بازگو کند و مطالب را نيک بپرورد و در قالب عبارات بريزد."

دکتر نادر وزين‌پور نيز در مقدمه‌ای که برای سفرنامه‌ی ناصرخسرو نوشته است بر راستی و درستی گزارش‌نويسی ناصرخسرو اشاره می‌کند و می‌گويد:"مبالغه در ذکر وقايع، سخن نابجا و سخيف و مغرضانه به هيچ وجه در کتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرايی هرگز مايه نگرفته است، زيرا ناصرخسرو واقع بين، هرگز از عقايد پوسيده و افکار بی‌پايه‌ی عوام الناس پيروی نمی‌کند."


منبع:

1. زرين‌کوب، عبدالحسين. با کاروان حله. انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول 1376

2. ناصرخسرو. سفرنامه. به کوشش محمد دبيرسياقی. انتشارات زوار، 1354

3. وزين‌پور، نادر. مقدمه‌ی سفرنامه‌ی ناصر خسرو. شرکت سهامی کتاب‌های جيبی، 1350

4. دبيرسياقی، محمد. نکته‌ای چند درباره‌ی سفرنامه و مسير ناصر خسرو(از مقاله‌های يادنامه‌ی ناصر خسرو) انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1355

5. صفا، ذبيح الله. تاريخ ادبيات ايران. انتشارات فردوسی، چاپ هفتم 1366

6. محقق، مهدی. پانزده قصيده‌ی ناصر خسرو. انتشارات طهوری، 1340 ‌

7. حکيمی، محمود. در مدرسه‌ی ناصرخسرو قباديانی. انتشارات قلم، چاپ اول 1383

+ نوشته شده توسط امیر محمد در 3 Apr 2013 و ساعت 4:32 بعد از ظهر |

تو به من  مقدسی  پاکـتر از مخمسی             در حمــــــــد و ثنائی تو دلم  در قفسی

تو بمن همدمی  و همنفسی هر نفسی            تو بلی بگو مرا همین یکی باشد  بسی

گـر رود رهء خطـا پی دگـر رهء دگـر              تو بمن خطاب کن بوالهوسی بوالهوسی

خوانمت به جان و دل خدای  خویش            به خدائـیت قسم کی بروم در پی خسی

گر بگویم بخطا رهء خطا در ره کفر               توبسوزی تنم درآتشت چون خاروخسی

 

بی حدوبی پایان ز من ای تاجکساتان سلام       بر خلق پاکی با شرف ای تا جکستان سلام

بر شهر های پر گلت بر بوستان و گلشنت       بر نام های خوش گِلت ای تاجکستان سلام

برخاک پاک وآب تو برکوچه واطراف تو        بر دشت و بر اکناف توای تاجکستان سلام

برکوه ودشت دامنت بر آبشار و شرشرت        کوه های پراز گوهرت ای تاجکستان سلام

برباغ وبوستانی صفابرمرغکانی خوشنوا         از جان و دل بشنو نوا ای  تاجکستان سلام

آتش بخواهدازخداچون نوعروسی درجهان       باشی همیشه در امان ای  تا جکستان سلام

 

ای دل تو بگوکه چه حال  وچونی                 جان گفت که تو از غم من کـمونی

دل گفت ببین کی غرق خو شست                  جان گفت که کیست چومن زبونی

دل گفت که منم غرقه گرداب غم                   تو در ساحــــلی و از موج برونی

جان گفت  منم  چون خار سوخته                  پس لب تشنه چه حال باشدو دونی

دل گـــفت منم همیشه به آه و ناله                   جان گـــفت که دردم ز حد فزونی

هر لحظه میسوزم به درون آتش                    فقط ببین چه بماند ازمن استخونی

 

مده تو آزار مرا ترک از جفا کن                   چرا گریزی زمن ترس ازخداکن

به جان شیرین تو خوردیم سوگند                   بشنو دوستت دارم به من و فا کن

یک لحظـهء بی تو ندارم طــاقت                  گرتودوستم داری ودوستی بقا کن

گر مهـر ورزی کنم جانم  فدایت                  پس بیا و بگـیرش از تنم جد ا کن

آتــش را نسو زان  در آرزو یت                  بیا به پیش من و رخ سوی ما کن

 

 

ای بخت به مــن چـه دادۀ تو              ببین اندر دلم غم فــزودۀ تو

ای عمر بگو چه حال داری               میگو که چه سان گذشتۀ تو

عمرمن بگذشت به تلخ کامی              ای دیده مــــــگر نه دیدۀ تو

بی داد زنم ز دست و بی داد               مگر بی داد گری ندیدهء تو

فریاد زند دلم زدست گردون               این ناله  مگـر نه شنیدهء تو

هرلحظه نگرچه سوز دروی              دو دســت از آن نه دیدهء تو

 

دلم را گــــر ندانی باز گویم               وطن جان و دلم گفتـیم وگویم

همه سوزکه بینی سوزمیهن               هزاران دل بود در جستجویم

کنم تکرار و گویم قلب آسیا                اگــر دانی، نه دانی باز گویم

اگـر آتش یا سـوز و یا دود                 سخن از دل بهری راز گویم

 

مـــــرغ  دلم باز به پرواز شد             باز لبم به گفت و گو باز شد

بود یک لحظـه بجای  سکوت             از چه سبب  باز به آواز شد

باز چه بشنــید کـه گــردش اثر            باز چه دیدکه به دردانبازشد

باز چه دردی رسید از فلـــک             باز چه فریاد از دل آغازشد

بازنوشت سیل سرشک زچشم             نوک قلم همدم  و همراز شد

باز بسوخت جان وتنم درآتش             بازببین یک به یک ابرازشد

 

می فـــرستم این پیام از سال نو           خلک تاجک را نوید از سال نو

متن گفتـارم  بود   این    آرزو            زندگـی با افتخاری بود نو به نو

صلح میخواهم به خلقی باشرف           بی شرف را خنده های نو به نو

جنگ جویان را فرستم استخوان          بهــر خر یک تو بره پز از جو

این پیامی مختــــصر ای تاجکم           از زبانی «آتش» مسکــین شنو

  

این ناله و فریاد نوائی دل ماست           این آه و فغان شنو صدای دل ماست

هر قطره که دمبدم روان از دیده           دردیست نهان که اندرون دل ماست

هر ناله جان سوزم نکــردت اثر          ای سنگ دلا که از وفائی دل ماست

این درد یگان یگان نگارم به قلم          برروی ورق که ازصفای دل ماست

دنیا نه کند وفابه کس ای «آتش»         بگــــذار اثر که این بقای دل ما ست

 

بیا با هـم بپیوند یم مـــن و تو              دری اندوه و غم بندیم من وتو

دری اندوه ببستیم  و بخنـدیـم               چرا با هم نمی خندیم من و تو

چراشادی نخواهیم ونرقصیم               بیا با هم به رقص آئیم من وتو

چر با هم نه خیزیم بهر یاری              بیا با هم به هم سازیم من و تو

چراباهم نسازیم عهد وپیمانی              اگر دوستی بهم سازیم من وتو

اگربا من شوی یکجاچه باکی              وطنراچون سپرباشیم من و تو

سری دشمن زهرگوشه بتازیم             زنیم حلقه کمند سازیم من و تو

بیا جانا اگــر با من تودوستی              بیا که یک نظر باشیم من و تو

سلامی من درودی من برایت             اگر خواهی ظفر باشیم من وتو

شویم پیروزوازشادی بخندیم               وگه نه چشم تر باشیم من و تو

 

دیشب چه گفته یم ز برم رفت یا رکی              گر راست گویمت چقدر بیوفا یکی

شب تا سحر نخفتم  و بودم در انتظار              دل ماند بیقرارونواخـتت دو تارکی

بودم  درین خیـال کـه ببینم  ترا سحر              ای وای چه گفت از دل بیچارگکی

کاری دلست رفته مگــــر از پی  دگر             ای  بی  وفا  برو بوّدت اختیا رکی

هر صبح  و شام  تشنهء دیدار تو منم               خود رفتهء کجا و بماندم خما رکی

دل دادۀ تویم  به خدا خـورده هم  قسم             سوگند بهردودیده که داری نظارکی

آتش نه خفته  بود ز هجر تو تا  سحر             در دلست پیچ نــه دارد قـــــرارکی

 


بودم به حال زار تو دیشب کجا بودی              دو چشم انتظار تو دیشب کجا بودی

با نیم شب سراغ تو کردیم و جستجو               دل بود بیقرار تو دیشب کجــا بودی

از منزلت بگوش من آمد صدای غیر              بیگـانه در دیار تو دیشب کجا بودی

در حال انتظـار تو وقـت  صبحــــدم               دو چشم من نظارتودیشب کجابودی

 

هر طرف دوان دوانم چکـــــنم طالبم              از پی شکــــم روانم چکـنم طالبم

هرطرف به جستجویم که نماندآبرویم              جز این نبود آرزویم  چکنم طالبم

میدوم دهن کشاده زبان از حلق کشیده             دهنم تا بگوش دریده  چکنم طالبم

نگرم چه تند و تیزم خون آدمی بریزم             همچنان پلنگ تـیزم چه  کنم طالبم

گربرآدمی بخیزم نگرچه جست خیزم              از هـرسوهجوم ریزم چکنم طالبم

زبوی خون مستم نکشم زکارخوددست            نه زکارخودشوم خست چکنم طالبم

هرجا که چشم دوزم نشبم قرارنروزم              بزنم فوسک به پوزم که کنم طالبم

 

ای فلک بنگر این نا روائی تا بکی                ای جهان بشنــو این  نا رسـائی تا بکی

ای شما بهــــــروز و ما یوم الــــبتر               ای شما پیروز ما را سوگـواری تا بکی

هرجاوهر زمان  دادیست از بیدا گر               این چنین قانون و طرح پادشائی تابکی

خلق مارا نالۀ دردوطن درحال سوز               داد و بیداد از جفا این روسیائی تا بکی

هر قدم آید بسر درد و بلا از طالبان                از چنین اهل تباه  پشت و پنائی تا بکی

ای جهان بشنو صدای نالۀ این بینوا                آی رسید برداد من این ناشنوائی تابکی

تا بکی سوزددرآتش خلقمظلوم وطن               از شما بادا مدد این بیدادخواهی تابکی

 

می ندانی یکه و دیوانه کیست             عـاشقت ای مونسی جانانــه کیست

او منم  دیوانهء  مجنون صفت            در وفـــایت جان من افسانـه کیست

گر نباشد سوخــــته عشقت دلم            می شنوی این نالــهء دیوانه چیست

سوختهء عشقت منم پرسوخته             بر رخی زیبات ببین پروانه کیست

بنگری این حالتی سو زان من            می ندانی در دلـــــی دیوانه چیست

هم زمان در آتش سوزنده  ات             مانده یم جاویدوچون مردانه زیست

+ نوشته شده توسط امیر محمد در 17 Nov 2011 و ساعت 2:56 بعد از ظهر |

شایان ذکر میدانم که تا حال هر شعری که از جناب داکتر صاحب قربان خان مطالعه گردیده مربوط به سیه چا بود که در عنوان اولی تذکر گردیده است و از این به بعد را جع به نوید است.

 

نوید از روز نوین ای خلـق پاکان به شما        محفل جوش و خروش و وقت خندان به شما

دور پوده بگــذ شت و وقـت شایان برسیـد       وقت شادی وطرب این روز رقصان به شما

رقص کنید رقص کنید کف زنیدخلق وطن       وقــت و دوران شما، این روز شادان به شما

هست میراث شما میهــن و نیکـان به شما       آتش چون بلبل مست  مست وغزلخوان بشما

 

از شمـع چــه پرسی منم پروانه تاجک            از عشق چه گوئی منم دیوانه تاجک

بر شمع رخش عاشق وپروانه منم من             مستانه صفت رقصم ومستانه تا جک

دیوانه چه پرسی مـــنم افسانهء عشقش            مجنون صفت قصه ام در خانه تاجک

چون بلبل و مستم درین بام بلنــــد ش             این بامی بلند و خانه و کاشانه تاجک

آتش چون بنوشت شعر در صبح مصفا           چون مرغ سحر مستم در خانه تاجک

 

لعلت شکر و زبان بکام است لذیذ                  همچو شکری دردیک حلواست لذیذ

یکجاست اگــر قند و قروت آمیخته                در وصف لبت نکـته بیان  است لذیذ

گــرفتـند به قند به هـــم پیوسته شود               از خال لبت نقــطــه چنان  است لذیذ

بر قامـت زلف پرخم و پیچ کمند ت               در حلقـــهء دام تویم ماء واست لذیذ

آتش زخط وخال ازآن عارض قامت             بنوشت به پنج سطردریکجاست لذیذ

 

ترا تاجی بر سر گفتیم  و گفتیم            بو صفت اینقدر گفتیم و گفتیم

توئی وا لا تـرو با لا تر از  آن            ترا شمس وقمر گفتیم و گفتیم

توئی تابنده از نورت  در عالم             ترا نوری بصر گفتیم و گفتیم

بد زد یدم ز با نی  شکـــر ینت            زلعلت گر شکر گفتیم وگفتیم

بپیچیدم نکته ها ازدل کم وبیش           زرویت بیشتر گفتیم  و گفتیم

ترا بیشترزجان دوست داردآتش          ز عشقت دربدرگفتیم و گفتیم

 

 

عـجــــب دنیا یت اته زند گــِه             غـلٿ  شُکر کنهم ییک دی حالته

مهش خوراک چس توڎت چای           دوند مهشرد ڤید کنهم هرخو نای

یِِه وخــت یا ڎد ید مِس نَرِ سّت            مهش څیم پِه توڎ څه وخت پست

آشت گــــرڎه نِست یُه کو کهیی           وِِِجهــت دِیَهم مدومٿ مهش نهی

چِسیت خـــــــــــږنون زنده گه            همیښت مدومهم  مهش نالهن قتِه

مدوم پِه هر چیزهم مهش زار             خڎای مِس از مهش سوڎج بیزار

گـر چه کنهم  مـدوم مهش کار            ازجورکارهم مهش همیښه بیمار

مهش عمـــر چسیت ستت ٿیر            مد و مهــم فکٿ مهـش ویز پبیر

مِـُّرهــم مهش مدوم بی اجلٿ              یید مهش تقــــدیر ڤوڎج از ازلٿ

دگه چیز گه تمه  ڎهم درد سر             از مهــــش حال چهی زیزد خبر

ٿهــــــوهم مدومٿ یاڅ درون              از شـمـارهـم سیڅ مهــش بیرون

 

لبت قند و دهان قند و زبان قند            بگو سه قنــد را نرخ و بها چند

بود نـــرخی لبم لعــلی بدخشان            دوئی دیگـــــر بخارا و ثمر قند

ازین سه نرخــش شـد پسند ت            بهائی قند ســــــر تا پا هـمه قند

نگفته کس چنین شیرین و تازه            چو آتش با کلامی شعر و پیوند

 

تاجکم مــن تاجکـم                در خاک  شایان تاجکم

با فخر دارم زندگی                همچون نـیاکان  تاجکم

من کارگرم ایجادگر               گنجی فــــراوان تاجکم

راهم نبردی زندگی                در راه کاروان  تاجکم

دارم به آوزی بلند                 چون شیرغُران تاجکم

شیرنبرد مسعودیان                چو اهل سامان تا جکم

آتش بکنجی عاشقان                  از اهل  شغنان تا جکم

 

 

بیکار نیستاو چسیت بی  فایده             عمر تیر سود مس بی هـوده

قلم زه یکبار خو که مصروف             کاغذ زه که تهر چند حـروف

نڤش  فکښ کو چیز هر تو دل            با یک دگر کښت خو راز دل

مو دل ارود چیز وینچ غیرغم             مدومٿ  ڤوڎج  پر درڎت الم

موڅیم مس مدوم یوښک قطیر            مو پیڅ مس مدوم سیل پِه بیر

خوڎم اچٿ نه وینوم خو څیمند            یه کم مو غوږ تو لو غریوند

مو غهڤ مزه مس زهرت مار            مَم خوراک چیز څیښ نسوار

مو مهغزند شچ کهی ریڎج وښ           نا لهـن قطیرت ووښت پوښ

ښبت میٿ چسیت یِد مـــــوحال           اگر فُکَښ خوش ڤیهم یا ملال

موند دور به دراز ید مو قصه             کنهـــم یودند دِه گهپ خلاصه

لوم زیادگه مه سهویت درد سر            آتش ترود لوڤد فُکښ مختصر

 

مرغی دل مـن چه دارد آواز              پرپر زدنان سوی تو پرواز

فریاد زند به بانگ خامــوش               فریاد حزین ای همدمی راز

در دام توهم چومرغکی زار               کن شاد مرا به نغمه و ساز

اندر تپشم ز حـــسرت و غم                ازروی نیازاین دل زارم بنواز

دودست دعا داردآتش بشما                 خواهدزخداهمیشه عمردراز

 

دو تا به من دِه نخواستم دَه                 زکاة لـــبت دو باشد از دَه

به حرف ساده بکام شیرین                 اگــر بپرسی میگویمت بَه

زبان شیرین به لفظ  شغنی                شیرین ترزقندقندی وبوره

بَه ازدوحرفست میخواستم دو                  قند از لـبانت بده چــکیــده

اگر چشد زان آتش سوخته                 گوید برایت لعل تو صدقه

 

چـــــــرا رفتی از برم             خون کردی چشمی ترم

ساختی مرا انتظــــار             انتظارت  دلـــــــــــــبرم

روزم کردی شبی تار             شام کردی ا خـــــــــترم

کردی مرا جگر خون             جگر خون و اخگـــــرم

دارم من به تو التجا               باز بیـــا باز بیــا در برم

تا کی بسوزد به هجر             در «آتشت» پیـــــــکـرم

+ نوشته شده توسط امیر محمد در 17 Nov 2011 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |

4 سپتامبر 1992 برابر با ١١ عقرب ١٣٧١رهائے از زندان و ٩ قوس مصادف با ٦جدی قمری  روز دیدار فرزندانش

 

من هـــم از خود بماندم یادگارے                        درین زندان ظلمت روز گاری

چه رنجی پر مشقت بود که دیدم                           نه طاقت بودونی صبروقرارم

 

به چنگی ظالمان بند و اسیرم                                 نباشد غیر مولا دستــگــــیرم

منم مسکین ندارم غیراو کس                                نه زوروزرنه تاجم نی وزیرم

 

ای دل چــه کشی تو آه سردی                               دانم به یقین تو مصاب دردی

تن گفت بدل که لحظه خاموش                             سوختم به خدا نماندم گـردے

 

جز آه کشم دگـــــــــر چه چاره                             با چشم تری به در نظـــــــاره

کو قاصد و پیک که مــژده آرد                              تا باز روم به وطــــن دو باره

 

این روز و حالت تا کـــــــے                                  دوری و جها لت تا کـــــــــے

تا چـــــــند زیست به زندان                                     روز فــــلا کــــت تا کــــــــے

 

څـــــــــــــه قـانونه وروره                   څـــــــــــــه تورتم دی وگوره

لــــــــــکه چے توره شپه                      د مــــــړی قبر اوگـــــــــــوره

 

څــــه وخت کو ڤید ای مـــولا                            خـــلاص سهــوم از سیه چــاه

څه وخت کو ڤیدت چدوم روز                             مـــــــو آه فــــراپت به درگـــاه

 

یا غــــــــــــــــــریبند آه نست                          مهش دهــــــــرڎرد دوا نست

دی دوند فریاد اته نا لــــــهن                               تو دهـم تر مهشت نگاه نست

 

پنجــــاومـــــین روز که زندونیم                          کس نه آمد از بهــر در ما نیم

روزوشب ازچشم رودسیل اشک                           نیست از طفل و طفول آگـا ئیم

 

 

لیلی در خانه و مجنون به زندان                            با آه و ناله و چشم گــــریان

از بهــر طــفــلان سوزد در آتش                           قلب ضعیفش در دیک بریان

 

خو بڅــــین جهتوم جغــــــــزک                     پینځ بڅین موندهرپینځ کودک

دنیا، شـعـله، و خـــور شــید ک                    جاوید جانت، اته تحت بڅـــک

 

زهـــــــــرم کو خود یا خوراک                       ده جایتیم خوږجت ٿیرت خاک

مــــو بڅــــین روز کو چیز ڤید                        خـــلاص مُو کی ای ذات پا ک

 

عجب بخت موندت تقـــــــــدیر                        سال تا مــدوموم یوښک قتیر

څه وختِ کو ونوم روز خوش                            ای مـــــــولا جان تو دستگیر

 

تو ای لاله ز دل داری چه ناله                                چه داری در دلت بنویس رساله

بـگـو یارت که دورم از کنارت                                تو ئی نرگس بود یارت غـــزاله

 

توئی لیلی منم مجــنون رویت                           منم دیوانه و شیدای کویت

منم مجنون که جمله خلق داند                              منم آشفـتهِء رویِ نکو یت

 

نه شــــبم شب نه روزم روز است                     شبم تیره و روزم فـــــروغست

چه عمرِبود که داشتم نی شب روز                       خداوندا چه عمرِسازوسوزست

 

خداوندا خــــــلاصم کن از زندان                          روم خانه ببینم روی طفــــــــــلان

نه مادرنی پدرنی خویش و قومی                          بپـــــرسد حال شان هستم پریشان

 

من تا کی اشک ریزم یا خدا یا                               بکن رحمی به مسکین و گدا را

بروی طفلکانی خورد و ریزم                              شـــــنو درد و نوای بے نوا را

 

 

ز خون  دل نویسم نالــــــه دل                            ترا فـردا چه راه در پیش ومنزل

جدا میشوی ز طفلانی عزیزت                             بنال اے دل که جاے ناله اے دل

 

څــــــــــــه وخت کو ڤید ڤا ونوم                   خو بڅـــــــــــین صـــــــدا ښنوم

ووزت مـــــــو ږن ږست مږست                     چکر سهم سیلت تما شا کــــنوم

 

بلبلک مست و خوشخوان                     بر بوی گل غزلخوان

وای به حال قــــــــــــربان                  نالد در کـــــنج زندان

 

امــروز چه ناله های دارد                       پرسم کـــــه دردم دوائی دارد

دور از وطن و دیار تا کی                          جرمم بیش ازین سزائی دارد

 

نی قاتلم و نه دزد دهرم                         نی قاچاقـبر این بروبحرم

نی خائنم و نه نثل ابلیس                      مسکین ویتیم گدای دهرم

 

هـــر چند کـــنم ناله و فریاد                                کس نیست کند این دلم شاد

میسوزم ومینالم درآتش غم                               از بند وغمی نمی کنند آزاد

 

نی صبر بمن مانده و نی طاقت و هوش                 کس نیست که کند ناله و فریادم گوش

از بهر خدا از این غـــــم خلاصم سازید                 تا چند کشم این غم و دنیار با به دوش

 

یا از بند غم آزاد، یا مرگ خبر گیرم                     یا خاک شوم یا رفته طفلهارا ببر گیرم

یا شاد شود این دل، یا داغ بدل مانم                    فــــریاد زنی ای دل، شاید که ثمر گیرم

 

اشک غـــم از دو دیده بارم                                    طفلان عزیز دور از کنارم

کی باز روم گیرم در آغوش                                    جــــز ناله و آه کاری ندارم

 

 

ای بلبل آزاده توئی دراین قــفس                          در بند اسیر خس نمیتوان کشی نفس

نی صحن چمن بدیدونی تازه گلی                         در بوته غـــم نمی شنوی صدای کس

 

مـنم تنهــــا منم تنهـــا                                     بدرد و غم درین دنیا

مرا گویا سرشت از غم                                     چه انباریست در دنیا

 

انبار غم به بار غم                                           اشک بـــریزد دم بدم

آئی کشید و ناله ها                                            در هر نفس وهر قدم

 

 

یک لحظه نیم دور از خیالت                           کی باز رسد روز وصالت

تا از رخ تو گــــــلابی بچینم                           بر لعل لبــت بوسه حوالت

 

دلی پر دردی و پر دود                                             به سیلــی اشک تنم بــَِربُود

به بحر وموج بی پایان                                           به فریادی موج دلم بکشود

 

امروز به کجا برندم از اینجا                                  با یار شوم جوره یا تنها

باشد چه نوشت در نصیـــبم                                 میمیرم ازغم یا رسدمداوا

 

ای یار مه در انتظارت خواهد مردم                       در آرزوی و صالت خواهد مردم

آواره صفت بیرون از شــهر و دیار                       دور از بغل وکنارت خواهد مردم

 

گر من بمیرم از غمت ای یارکی جان                  این داغ به دل ماند ارمان ارمان

از بخت بدم اگـــــر به نقصد نه رسم                  طفلان صغیر من بماند به جهان

 

+ نوشته شده توسط امیر محمد در 1 Oct 2011 و ساعت 5:22 بعد از ظهر |

 

بـــیاریت ڎاد خـــو دوده                    کِلا غـوزغــوز نُر ڤیـگـه

آشت گــرڎهرد ڎیت دعا                   پښت تی انجـیت خو روزه

یک ماگه خیت خو پښت                   بعد از وی واښت وهښه

هر جایند  خــیرت  پِتاڤ                   یمند پٍِتیت خو مُــــــــرڎه

یید یده ڤود تـمـه سال نو                     دهرڎت دُرڎت قُلغـــــونه

آتش یی چیز مه رنهس                       خو گهپـــت چود خلاصه

ښغـــنون جان  آبت هوا                       پاکـــــــت صفـــایت تازه

 

تو بهــــارِ آرزو ها                فصل گل و شکوفه ها

نسیم خوش طراوتی               قدم زدی صـــفا صــفا

چیز گویم ز مقدمت                خوش آمـــــدی بیا بیا

از قـــــدمت امید ما               شاد کـــنی دل های ما

باز رویم سوی دیار                ای وقت کشت وکارما

هوای تازه در وطن                تازه کنــــد مشـــام مـا

باز رســید وقت آن                تا که شود وصـــال ما

آتش سرود درین بهار             بهــــر بهـــــار ترانه ها

از چه بود ســرشت ما            چه  حال سر نوشت ما

ساخت فلک چگونه ام            چه تاروپود سرشت ما

درد و غمیست مایه ام            چه بختی در نوشـت ما

کِی بود مهندسی  فلک            گذاشت بنیاد وخشت ما

جمــله غریت در جهان           به بـخت ما نوشتی مــا

کاش نبود چنین صانع            نپاشـــید تخم کشت مــا

آتش شاید بدین صفت             خدای خشم و زشت مـا

 

نی ترا درک و ادراک            نثل کثـــیف و نا  پاک

هــــمه گفتارت دروغ             تخم هرزه و خا شاک

خـــلـــق جهان داندت             روی ســـیایت  بخاک

بنـــــیادت در جامعــه             مانند زهــر و تر یاک

نوشند زهــری خلاص            بنای شوم و درد ناک

جهلست وفقرووحشت             دوری جنون وغمــناک

نه تنها آتش در فغــون            همه دلهــا چاک چاک

 

برو ای دل بــرو بپر              کجا پرم بی بال و بی پر

منم اسیر درین قفس               غم و اندوه ام سر بـسر

توئی دو دیده روشن               به حال من فکر و نظــر

من هم دودیده حیران              غریق مـوج به اشک تر

تو مــــرغکی آزادهء              بخـــوان چو بلبلی سحر

ببین درین جهان تنگ                  شبی سیا کجـاست سحر

زندان جای ظلمت ست             هم جای وحشت و حـذر

برو مگر عاشق نه ئی            عاشق نه ترسد از خطر

غم میگذرد شادی رسد            آتش هر شب پیش سحر

 

صحبت امـــــروزیم هـر که بدا نه وروس      در وصف شان و شرف بخوان چه رنگه وروس

نیست چواومنسک وهست بسا دون صفت     کیست ندارد عاطفهء  جهان هــــمیگه وروس

گوشه ندید درجهان همچو کلاغ و لاشخور    در پی مردار و لاش خور بال نکشیده وروس

نثل کثیف و خبیث کلتـــــوریست و ضعیف   کیست چنین جامـــــــعه همه مـــیدانه وروس

نیست سهو و اشتباه هر چه نگاشتم  یقین       دزد و راهــــزن در جهان قوم یگــانه وروس

بگذار و خودش قضاوت گوید یقیناً که چیست     روسیای این جـــــهان میگــه وروسم وروس

محض حقیقت شنفت و  بشنو کـــــلام آتش    شرح و بیان مختصـــــر اگــــر بــدانه وروس

 

دهرڎت غصه مهش چه خید               خیداو مس خیرت چه زید

از که کنهم مهش گلــــــــــه                  روسند نه وینت خو دیده

فوکښ دهـــرڎ لـو یی تر یی               توڎت پښت مهش زندگی

مهش پڅین روز کو چیز ڤید              یی چِب آش ښوڅ کهندی

بیغم چیز فهمت از مهش حال             مهش مــــردمند یی مثال

نه وینته غریب در جهـــــون              به مثل خــــــلق خوږنون

از دنیا دوندِک کِه ښـــــــــرم              مهشت پتیوج هر زندون

کُودند بر تو لـــپ شـــــــرف              بیجــا نه کښت یو غفغف

نغوږ مو گـــهـپ چیزت ښود              واه  واه! چه نامت شرف

آتش  مه وِن بی شــــــــــعله                مهش آه پڎینت تو نا گـــه

خــــــــانه ظـــــــــــلم همیش               آخـرهـــــــم وینچ ویرونه

شچت خو ریڎج تـو تنهــــــا               ڎیدت غـــــلغــــــــله بر پا

از مهـش چیـز تیزد تمـــاشا                 پاک ته ســـــهوی از دنیا

 

آد منـــــــد لپ  حو صـــله                 هـــر چـــــــیزند یر اند ازه

هر دهـــــڎوم  وینت  بدنیا                 مــد ومــم ڤـــو ڎج در بلاه

څر هنــگن  بختت تقــــدیر                دنــــــیا غــمنـدوم سُت پیر

گهگه سهم ازخو جون سیر                لوڤوم ســـهــوم از دنیا تیر

از پِرا یَدِین مُــو طــفلــــین                چِسُوم هـــر پــینځ کودکین

دادت نهنــــــند ویڤ  مـراد                ویڤ خوشی چیزویڤ اولاد

اولادند مس نــــهــــنت  داد               از ویڤ دیدار مـُــــدوم شاد

یِد دهرڎ کم ڤد دِیَهم مس وینت                 از دی بتهر دهـــرڎم نوینت

چیز تقدیر از ویڤ جــــــــدا               مــــو گنــــــاه چیز ای مولا

مـــــوند گنــــاه ڤید بدرگـــاه               ویڤ طفلینند چیز ویڤ گناه

از دی قــانونـم وُز بــــــیزار              از دلــت جان موند مو اقرار

ښودهــــم تو یـــند لپ صفت              «آتش» براستٿ غــفـــــلت

 

در پرتو روی تو پروانه صفت گردم                میچرخم و میرقصم گر خاک شوم گردم

تو مونس دیرینه و من عاشق دیوانه               در گرد رخی خوبت دیوانه صفت گــردم

تو شمع شبستانم ای نور دو چشمانم                  سوزی عشقت در جانم درگردسرت گردم

با بال پری سوخته با این دل افروخته               در آتش ســــوزنده مـستا نه صفت کردم

 

 تا کی بود ظـــــلمت بما ای نا روا                 مکن جفا ای بیوفا ای بیوفا

چــه سوز بود و ساز بودواشکها                    چه آتشی بجانم و چه شعلها

چه دردو غم چه رنجها و ناله ها                    به کوی تو کشیدیم چه بارها

مگر دلت ز سنگی و نبود صـــدا                  رحمی نه آمدت بمـا چرا چرا


این رسم واین آئین ندیدم
در کسی                    در شهر تان درکوی تان وفاکجا

 

وفا وکــــــــړه بیوفائی یعنــے څه؟                 وبه وایه زما او ســـتا جلائی یعنـــے څه؟

وائی د جــــــــــلائی و نه لری ثمر                بی باره او بی ثمــــره نیالگی یعـــنے څه؟

ز ما خو قسم هغه عهد او پیماندی                  په قول و لاړه یم ته به بل خیال یعنے څه؟

ای ظالمه دظلم څراغ خاموشه کړه                 که می سوځی د توپگ و پشان یعـنے څه؟

دمحشرڅراغ یوه شپه رنابله خاموشه              ستا دغه قیامت ورځی دڅه پرما یعنی څه؟

که په آتش سوځیږم هیری هیری به شم

زه به نه یم ته به یواځی پاتی یعنی څه؟

 

در وصف روس ها

گاهی دو چشم گـــــــــــریه                گــاهی لبــم به خــــــــــــنده

گاهی دو چشم مســــــــــتم                 گه چون خــــــــــــمار غمزه

گاهی به روح ســــــــــــالم                گــــــا هی به نامــــــــم زنده

گاهی در پر از امِــــــــــــید               گـــــا هی به آه و نا لـــــــــه

گاهی در بحـــــــــــر اشکم                غرقی به موج و ورطــــــــه

گاهی نگـــــــــــــــر چسانم                بر سر کـــــــــــــــــــشم  اره

گاهی بر قلـــــــــب  دشمن                تیری زنم  و  نـــــــــــــــیزه

اگر چه دلــــــــــــــق پوشم                در تن لباس خـــــــــــــــــنده

ســــــــــــــــرم فرو نه  آید                شوم  اســــــــــــــــــیر  بنده

حالا به بـــــــــــــــندی تویم               آتش فــــــــــر صتــــت پرزه

نامت همـــــــــــین در جهان                کمی بشــــــــــــــرم ای پوده

 

ماه من ای شمع افروزی دلــم               ماه من ای نور پاکی منـــــزلم

ماه من ای مادری نورستگاران             باغبانی طفلکبانی خوش گـــلم

ماه من ای مادری آواره گـــــان             بشـــــنو فریاد و افغانی دلـــــم

اشک میریزم به زندان ســـــــیه            ماه من ای عشــــق یکتای دلم

یا که فـــــریادم نمی آید به گوش           ناله و فــــــــــریاد آوازی دلــم

آتشت ماندنــــــست در درد و بلا           ای شفـــای درد و در مانی دلم

 

شپے او ورځے خوب می نشته په سترگو        تر سیخو کـــــبـاب یم ستا د عشق په لمــبو

گوره گوره ستاله غــــمه څه حال مے دے        د ستر گو مے اوریږے د اوښکـے سیلابــو

غـــــــــوږ ز ما د زړه غــږ  او فریا دو ته        ز یم ستا مه سوځوه مے  په سودا او غــمو

ز دا نـــــــــــه وایم دا مے د زړه آواز دے        اے زما سپیڅلی عشقه قسم ستا په سترگــو

تول عــــمر مے په درد او غم شو  تر سر      د خوشبختے ور خصلاص نه شو مےعمرو

مه ز وره می تر څــــــو مـــــے سو څے        وفاوکړه جفا پریږ ده خوشےمے کړه درنځو

مه سوځــــوه خپله میږے د آتش به لمبو         خــــــوښت دوا ونه اے کافر څه مرم بے تو

 

یه روز چدومت څه وخت                 مهــش روز شـاد یت بخت

خلاص سهوهم از زندون                  ازودند ڤیســهـم خـو رخت

زندون عجــب جای تهنگ                 زنـده گــُونِـے ارود سخـت

نه خــــنده وینت نه شادی                  مُــورّد خـــو یم لبٿ سخت

مــدوم آدم جگـــــهر خون                  مهش زارڎ  بڅین لختلخت

غــــریبند چـــــــیز در دنیا                نه وٍند تاجــت نه وند تخت

یُو اته تـــــــنها وه اولادین                 هم و عــمـرت هم وه بخت


څه وخت کوڤـیدویڤ دیدار                  یه روزمهش شادیت بخت
+ نوشته شده توسط امیر محمد در 21 Sep 2011 و ساعت 6:42 بعد از ظهر |

 

با دیده خونبــــــارم از ساز و طربم  فارغ      هر لحظه دل  افگارم از شور و شررم  فارغ

از دل  بکشــــــیم آه ودر دیده نبود خوابی       هر شب  تا سحر بیدارازخواب وخوشم فارغ

در سینه دلم تنگست اندوه وغم وآهنگست       خامـــوشم وغرقی خویش از خنده لبم  فارغ

با دل سخنی دارم درسرفکــــــــرو اندیشه     هر طــرف گذری دارم از راحت روحم  فارغ

با این درد سوزنده با این تن افســـــــــرده       آسوده نیستم لحظـــــهء از راحت جانم فارغ

این درد پر از «آتش» با اشـک و هم آبش     فریاد ز دلم دارم لـــــــــــیکن از نظرم  فارغ

 

 

خواب نبود در دو چشمی غـــــــم  پرست        از غــــــــــــم و اندوه روزم چون شب ست

مادر دهر با چه طالع در جهانم آفـــــــرید        من نمیدانم چه بختی وچه کوکب در سرست

غیرغم درعمرخود هرگز ندیدم روزخوش       این چه دردی و مشقت در کمین و دربرست

با دلی مجروع دایم با دو چشم پر ز اشک        میچکد از دیده گان هر لحظـه بالشتم ترست

آه در دل  سوز در تن اشک از چـــــــــشم       ازازل داده به من ارزان چه نوشُِّ مشربست

هرکسی ازبخت خود درعمربهروزست ولی      سوختم ازغم چه دودست وچه آتش درتنست

 

آخر ای مونس جان از غمت دیوانه شدم         همچو مجنون به جهان فسون و افسانه شدم

هر که درشهر ودیارست ودرآغوش وطن        منی مسکین و یتیم طـــــــــرد ز کاشانه شدم

همه در آغوش پر مهر و طن شاد و خرم         من بد بخت به کجا محــبوس و زو لانه شدم

خون و دل می خورم واشکم روان از دیده        زار می نالــم و آی بی سر و سا مـــانه شدم

عقل و هوش و خـــــــــردم بردی از دست      عاقبت از همه محــــــــــروم و بی گانه شدم

قـلـــب صـد پاره و اندوه زده دایم به فغان        آخــــر ای مونسی جان از غمت دیوانه شدم

 

با دیده  کن یک نگاه              یک نظر در جلوه گاه

چه منظـــــره در نظر            رخنهء تــــیر و سپاه

چه یک جهــــان تازه             مــــلخ نو دید بـــــناه

از کشته دید پشته ها              خلق وطــــــن را تباه

اطفال و پــیر و جوان             اکـــــــثریت بی گــناه

شهر و دهات سربسر             نی خانه ونی سرپناه

شکـــــــــل دگر گرفته            برنگ  سرخ و سیاه

جائیکه پشته گلگون               جائیکه سوخته سیاه

آتش چه وصـف والا              دارد نگـــــــاه کوتاه

 

کار کن و بی مزد زیست                  یا که دوری بردگیست

دور وحشت یا جـــــنون                     تا بکی در زند گیـست

این چه قانــون در بشر                      کهتری و مهـــتریست

فـــرق مــــیان این و آن                     چیست درچی برتریست

این چه دنیــــائی کثــیف                       نی در وشرمند گیست

با چه وجـــــدانی کثـیف                     وان یکی درزندگیست

«آتش» تو ندانی مـگر                      آخرش شر مند گسیت

 

 

غمی دنیا سر به سر                         به هر حالــــت در گذر

بهر حالش زندگیست                        شیرین ترست از شکر

زهـــر نوشم یا شکر                         هر لحظه نیست بـیثمر

از دیده ام سیل اشک                        از لعــــــــل تارم گــهر

شغلم کار و زندگی!!                        نخفــتم چون گاو و خر

شکرست که نیغافلم                         نه چون دیگر بی بصر

هر قـــدم در زندگی                         پر ثمـــــــر و  بار  ور

نی بار منت بر دوش                       کار گـــــرم بر ز گــــر

حال که اسیری خسم                        اینم بود در گـــــــــــذر

«آتش» درون زندان                        بگذار از خود این اثر

 

 

این دل پر ز درد هـــــــا                   غرق به بحرو مو ج ها

هر طرف به سیروکشتی                     در این جهان و  پهنــــا

باری  گـــران بر دو شت                  در شب و تاری تو تنها

در  این جهـــــــــان تیره                     نسازی گـــــــم  رهت را

منزل به منزل کجا بکجا                    دریاب مقصـــــــــدت را

مقصد همچو روز روشن                    دودی دلم همچو موجها

رسد به گوشی هــــــــمه                   هــــــــر دیده ایست بینا

این دل   پر از « آ تش »                  تا چنــــــــــد   دارد  نوا

 

غریب فوکښ پږید به دنیا                  یی یار نه ښینت وه صدا

ٿودت وزودچهی وه چاست                فوکٿین کورت اته نا بینا

ممکن نه ڤید ییچند عاطفه                  یی چٍند احساس  در دنیا

یو ته نه وینت اچٿ عدالت                ظـــــــــلم اته ستم مم بنا

غریب مدومٿ بی گـــــــناه               دهرږڎت  غم  وینت جفا

کار کښــــــتت دایم وه مزد                تحقیرت توحین ویرد ادا

څرهنگ وه  بختت  نصیب               خڎای حکمـــــت یا رضا

یٍد شاید ڤید قانون از حکما                 ویڤند ظلمت ستم ویڤ بنا

غریب  مدومٿ  یاڅ درون                ٿوڎجت و زوڎج سال ها

 

کی دمد رنگی شفق شبی سیاه بگذرد              روز مراد کی دمد درد و غم پایان رسد

صاف بینم فضایم رنگ دیگر جها نم              دنیا به کامی همه وطن به سامان ر سد

شادی آرد ارمغان  تازه شود مشا مم               بوی خوشو خوشگوار باز بدامان رسد

صلح وصفائی درواز بهر درمان خلق             کی برسد وقت آن دردی به درمان رسد

روز و شبم در خیال،  اینم  بود  آرزو             آرزوی فرد فرد کی جنگ به پایان رسد

حالت رقص وخندان دست بدست دروطن                     شاد ببینم هـــــــمه وقت گل افشان رسد

دلی پر از آرزو باکی داری گفت و گو            دل کو داری توقع این روز شـایان رسد

آتش فرست سرودت بری دلهای چوسنگ                تا که شوند یک نوا دور گلســــتان رسد

 

 

آمدن سال نو به هــــــموطنان مبارک             روز نوٍ سخی جان جشن دهقان مبارک

میلهء آبای ما روز فــــــــخری نیاکان             جشن بخدی باستـــــان آریایان مبارک

اهل فارس و تاجکان ازبکان و هزاره             ترک با جمله اقوام وقوم افغان مبارک

نثل پاکی آریا باشنده گــــــــانی اصیل             عید نو روز دروطن قوم پاکان مبارک

از مقدمی سال نو بوی حــــیاتی نوین             یاد از تاریخی کهن دور شایان مبارک

چه فرصتُ وقت آن خلق رسد بمقصود                رهء بختی نجیــــبان در آستان مبارک

ما همه زندانـیان دور از دیار و میهن             پیامی سال نو را از دل و جان مبارک

آتش بخلق غریب به اهل شغنان زمین            نیز بفـرست پـیامی نوروز تان مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط امیر محمد در 21 Sep 2011 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |

شعردروصف روس ها

چه دیدم  بنگـــــــری با هر دو دیده                دهن  گل گل ز رنگش بشگفیده

چه زیبا ئیست و نغز از چشم بد دور               عجایب صورتی  دیدم  که  دیده

دو چشمی ننگ و سبزوابروان زرد                دهانش مثل  ببر تا گوش دریده

سرو گــــــــــردن  مثالی گاو  بزری              تنش گنــــــــبد  شکم بالا دمـیده

سبحان الله عجـــــــائب  پیکری دید                لبوگونه اش سری سیـنه رسیده

قد و قامـت  جوال  چهــــــار  بردار               چگـــــونه  از چه  قالب  آفریـده

بپرسم او چه خورده یا مکـــــــیده                  زبیمش رنگ«آتش» ببین پریده

ز ترسش بیم و لرزه بین که  گویا                  کســی را دیو جند وآفت رســیده

 

رفـــــــــتن من در وطنم آرزوست                 سیل و چمن در وطنم آرزوست

دست بدست بسیل روان طرف باغ                 با گل و مل  در چـمنم آروزست

خنده کنان با یار چه خوش زیبدی                  رقص کنان  کف زدنم آرزوست

شادی کنان نغمه ها بر پا کنـــــیم                      ساز و نوا  از دهنــم آرزو ست

سازونوا به صوت بلبل خوشست                     به دور گــــل پر زدنم آرزوست

«آتش» پرریخته پر بر کشـــــــید                  مژده خوش زان دهنم آرزوست

 

شعردروصف روس ها

ترا او لاد انـســان میتوان گفت                     نخیر، از نثل شیــطان میـــتوان گفت

توئی اغیـار توئی مکــــار دنیا                      ترا دشـــــــمن انسان میــــتوان گفت

به هر جا کـه قــدم رنجه کنی تو                      همانجا را خو ویران میـــتوان گفت

به قول خلـق دنـیا خرس قطبی                       ترا غـــــــــول بیــــابان میتوان گفت

نگفتم من توخود گـوئی زنامت                         مــگـرخواهی که انسان میتوان گفت

نخیر نی، نی بشــهرت وحـشی                         تــرا ایــن نــام شــایـان میتوان گفت

چه مو جودی عجا ئب آفریــده                           ز خشمش مشکل آسان میتوان گفت

ببین دنیا همه گشت تیره و تار                          ز دستـت داد  و افغـــان میتوان گفت

ندیدم درجهان یک گوشه خاموش                     هـمه  را خانه  ویران  میتوان  گفت

ز دستت داد و بیداد داد و بیداد                         صدای  صد  هــزاران  میتوان  گفت

بسوزد ریشه ات از آه «آتش»                        برای خلـــق  درمـان  میـتوان  گفت

 

ای صدقه به آن دو چشم آهوی سیائت                 ای بنده به آن جادو افسون و نگائت

شمع است رخت یا که بگفت ماه تمامی               خورشید سماعیست مـگرروزصفائت

محراب دو ابروی توشد سجده گه دل               در طــاق دو ابروی تو آواز فــــلاحت

خوبان جهان جمله بدوری لب تو مست                قندسـت و یا شـهـد، یا گفتار و بلاغت

از لعل شکر پسته تو ریخت به خروار            ا     ی صدقه به آن لعل که دادست الهـت

در دایرۀ وحــــــــــدت دل دید قـــدم تو                 هر نکته بجاست نشد سهوو خطاهت

گنجیست به گنجینه و طعمیست شکربار               «آتش» یقین ست صفا طرز نگا هت

 

هر پنج ز یک دیار و از یک وطنیم               دور از وطــن و دیاری در بدریم

محــــــــرومتر از ما نبود کس اینجا               محتاج  بودیم، درینجا محتاجتریم

کو همدم و کو طبیب و کو همصنفی              آواره و سر گشــته و آواره تــریم

مارا چه نصیب کرده جز درد و الم                هرجا که رویم  مـدام با چشم تریم

با دیدۀ تر همـــــــیشه دل  پر خونم                محروم زشادی وطرب خونجگریم

این نامـــه بر آمد از درون «آتش»                هرلحظه درروزگاردوراز نظریم

 

دور از وطن و دیار تا کی                 با چـــــشم انتظـــار تا کــی

در حالت فقر بکنج زندان                  افســـــرده درین دیار تاکی

ظلم تو زحد بما فزون شد                  این ظـلمت روزگار تاکــــی

این ناله مگردرتواثرنیست                 ای سنـــگ بتو گفــتارتاکی

ای سنگ دلم به تنگ آمد                     دلخـسته و دلفــــگار تا کی

هر ناله که کردم نشنیدی                    این سوزش وسوگوارتاکی

احسان بِخَر کمی شرفکن                  این حرف به تو نثار تا کی

تاکی زتواین جفا به«آتش»                بی شرمی و شرمسارتاکی
+ نوشته شده توسط امیر محمد در 21 Sep 2011 و ساعت 6:27 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

چند اشعار از سروده های داکتر صاحب قربان خان «آتش»

 

ییلهڦ پیښ سالین در ولسوالی خږنون لپث ماږځت قحطی ڦود څرهنگ مردمینند ڦود خس پښت پیڎا سٌوت، اما بعضی یینند یی کو مس نه ڦود رقم رقم واښین خورد پهختت خودین تا که دگه زمسینرد مس یی کو واښ نه رید لپث ڎرین ستت ویین ڎوڦدت ڦودینت پیختینت خودین، بعضی یینند نمک مس نڦودت اما ییک دسگه ئین خو زندگی پیښ یاد بعد در باره ییک ویف سالین داکتر قربان خان ییک دم تگاڦ نینج شعر نڦشچ.

 

 

یَه روز کو څه وخت خــــهرهم ای گرڐه تو قبول                خس دوڎ ک تاره آش بریده  تو قـــــــــبول

څه وختک کو ڦید و نهم کلیښڅک نرمه تو قبول              دستار خوان درون کلیښڅک نرمه تو قبول

یی وختک څه ڦود هــوســـهم چود ناش خوښپه               مهش قیچ  گــرڎینچ  پږ نیځ سمبه تو قبول

څـــه وختیک کو ڦید خو چب کنهم ترښوفـــڅ پر               ستد  دلیه  ښوفتــیرک خــو ښپه تـو قــبول

یی وختک څــــه ڦود  فورتهم خمیر مــا خوښپه               مښـباج  تیرک یی چبکـث خو ښپه تو قبول

گـاگـا ییک څـه ڦـود هــــــوسهم چود تر کــا چه                 روغن وم ترتیر کش کـش غداره تو  قـبول

گـه  گـه ییک مهشهند هــوس خوراک مــعتبری                روغــن قتــــــــیرک پَـخته پــیاڦه تو قــبول

از گلفـــــــنجو نت قمـــاچتریت تورد چیز لوڦــم                  ژندم  گـــــــرڎه  ای نـان  مسکـــه تو قبول

یگـــــان یگــــان دسگه هــــوسی  پهخت ښپک                نهرمښ هرموغهڦ ای ښپک لقمه توقبول

«آتـــش» خـو سازت فلک څه ڎاد مهشرد

خږنون عزیز تو خاک مرُد سرمه تو قبول

 

یودند کهمکث در باره داکتر قربان خان ووز فهمم دیته نڦشم، ییک دوند فهمم یو تر ورویه بندی ڦود دگه نفهموم یو څوند سال ترم رید و چیز جهت ترم یو زندونی سوط ووزوم لپٿ ځولیک ڦوڎج، اما یی کَس وی  وختند یو تر زندان څه ڦوڎج دڎی دیڦ خو شعرینت سر گذشت فوکٿ نڦشچ در باره هر چیزٿ  بعد ته یی لهڦ از ویڦ مو مڎوست څه تایپ ته کنوم خو دڎ ته تمه مس انشاه الله از شعرینت زندگی مښکل داکتر قربانخانند څه فوڎج با خبر ته سیت!!

 

سیه چاه

از حال من سوخـــــــته هستی آگاه     یارب بانداز تو چـــاه کن در چاه

یارب تو حقی و نپوشی حق از ماه     از لطفت همه ببینندش روی سیاه

 

کاغد نیست نه قـــــــلـم                   نڦشــــــچــــتم خو دل غم

زندون درون چــیز وِنِه                   بغــــــیر از درڎت  الـــــم

 

گناهــم چیست ای یاران                  اســـــــیرو بند  در زندان

نه دزدی و جهان سوزم                  نه  دنــــــیا دار بی ایمان

نه تیغی هتلری در دست                  نه جــلا دم نه بی وجدان

نه چنـگیزم نه خونریزم                   نه وحشی  دشمنی انسان

نه قطبی یم نه جنگی یم                   نه  انگریزم از انگلستان

نه غر بی یم  نه اعرابی                  نه نثل و زادۀ شیــــــطان

فقط  یک  فــــــرد آواره                  فقــــــــــیری زاده شغنان

بنام قربان لقب «آتش»                   به قوم تاجک وطن افغان


باغی بهشت مانده به ســخرا قدم زدیم                        شهرو دیار مانده به صـحرا قدم زدیم

یاران و دوستان همه حوران در بهشت                     ما مثل لاشخوری به زغن ها قدم زدیم

افسوس وای دریغا دور از کنار طفلان                         از مونسی عزیز جدا و بکجا قدم زدیم

سِیلَست دم بدم زغم از دیده ام روان                         طوفان نوح گشته به موج ها قدم زدیم

«آتش» بدرد سوخت کی کشاید درنیاز                        تا باز رفته در دل ماوا قدم زنــــــــــیم


+ نوشته شده توسط امیر محمد در 3 Sep 2011 و ساعت 5:1 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ای ڤراد څوندث نفاق فید مهش درون            تابکی چورت چپاق ڤـــید مـهش درون

یِه ڤرادهم گوښتت ناخون نست جـــــدا           آرزو موند اتفاق ڤیـــد مهــــــش درون

دسگه حالت لپ مو پخسنت ای ڤــراد            بی سبب مشتت شلاق ڤید مهش درون

یاڅ درون څوندث کبابهمت ستــــــوڤځ          پچ پڎدت سوزت اجاق ڤید مهش درون

 

مولا مدد

الفـــوم نڤشتت لــودم ای مولا                        یاڎم خو مولا یاڎم خومولا

در وصف تو حاجـــزت حقیرم                   اولاد علی ولـــــی یت  دونا

لوڤم وز تو دینت دنیا ته بر حق                  ای   ذات تو بهتــــــرین دنیا

یت دسگه صفا صفا مو زڤتیر                   مولای زمون  تو نوم هویدا

ای صـــــاحب کل امیـــــر دنیا                   توت خان جهون سخی بدنیا

آتش مسکین تویرد ثـــنا گوی                     وزم تو مرید تویت مو مولا

 

عــرض دارم با شمـا عالی جناب                این چه بختـــی بد دایم در عــــــذاب

از پی روزی گــــــــــــدای هر درم            روز شب نبود نصیبم خورد و خواب

شش پسر دارم سه دختر با عیال                نی مـدارک نی پول نان غـــــــیر آب

آمـــــــــــــدم در دفـــتر عالی مقام               تا چه لطفی دارد و خواهـــــــد ثواب

یا بکش خنجر به تیغم کن هـــلاک              یا چه فرمانی بود گردد خطــــــــــاب

من ندانم تا چه خــواهند زد قـــــلم              روی احساس با چه احــــکامی جناب

آتشی بیــــچاره آمــــــد بــــر درت             ای شهی عالــــــم برایم چیست جواب

 

عجب عمرت عجب بخت                   مو دل ارود لخت لخت

چسیت مــــدوم در فغون                    بحمل نست لپث ســخت

غریبند چــــیز گـــــــــناه                   دنیــــــا تیرک تیره بخت

چیر کنمت چیز عـــــلاج                   آسمون بلند زمین سخت

غیــــــر تو نست ای مولا              نه موند تاجت نه موند تخت

آتش څــوندث به درگات                 چـخــــبوڅ ته ییدرد جقت

 

کنوم فغـــــون بحال زار الغیاث                   مو دل بریون دیده خونبار الغیاث

څوندث کنم فغــون فغون دنیا ته                 به غیر ازغم نست مو گفتارالغیاث

هر قــــــدمت هر ویاوم غم قتیر                مثل نقــــــــــــطه بین پرکار الغیاث

حال سوز از جوردورونت زمون               اچگه نست موند کار پیکار الغیاث

ڎیونوم والله به با الله ڎیونـــــــوم               جون بسیر از جور روز گار الغیاث

څوندث لوڤم پچ پڎید یاڅ درونند                 مو دل بریون دیده خـــونبار الغیاث

 

نه موند تخت نه موند تاج                  غریب مــــدوم هاج واج

دنــــــیا غمنـــدوم سّت پیر                نه ڤـــــــوڎجتم وز ایکاج

نالهــــــن قتیرت فغــــــون                نه وینتم سود مهش علاج

دنیا تیر چیز مهش نصیب                غمت غصه مــــردت باج

آتشند چـــــــــیز غــــیر تو               نغـــــوږ ای صــاحبی تاج

 

یت مو زیڤتیر لا فــتاح                   یا عــــــلی اذن فــــلاح

ای صـــاحبی ذوالــفقار                  علی مـــــولا یا فـــتاح

لوڤــــم کــــن دفـع بــلا                   دښمنین از مهش جناح

تو نـوم صدقه ای مولا                   دنیـــــــا کلیدت مفـتاح

 

نه یوم وز صاحبی کـــاخ                  قلمــــــند چیــز تاختت تاخ

مو چید چــس پر از اولاد                عجب کیــف چس واخ واخ

عمـــــر دنــیا در گــــــذر                آخــــرهم ازهر تهر سوراخ

مال دنــــــیا فوکــــث توند                چیز ته یهست صاحبی کاخ

آتش گهـــــپ پخته پخته                   دسگه نه پهــــــخـچه طباخ

 

لوڤم مــــــدد از تــو طلهـــــــبم مدد               علــی تو نوم سخی تو نـوم تا ابد

غــیر توای مـــــولا نفهــــمم دیگه               بعد مولا یاڎ کنــــم ای پیر جــــــد

تو لطف مدوم مهش قتیرک بی عدد            علی مــــولا هر زمون یارت مـدد

سخی مولا حـاضرامـام رید تو نــوم            وصف مــــــولا آتش زیڤتیر تا ابد

از تو چیزسود کهم کن ڤا مهشردمدد           تو وزونت علی مولایت وه جـــــد

 

نڤشتم تو نوم صفا صفا در کــاغـذ              ای ذات تو قایمت بقاء در کاغــــذ

چهل و نهمین اسمای  پــاکـــــــــت              اول به آخر مولا مولا در کاغـــــذ

مولای زمون ای ذات مــولاناعلــی             ای ذات تو ذات مصطفی در کاغذ

ای ذات ســـــــــخی ولـــی مـــطـــل             تو رهبر جمــله اولیـاء در کاغـــذ

از نور تویت خجسته  ورد دل مــو             یدم  بســجود نـور علـی در کاغـذ

حی لوڤم تونوم حاضرتونوم ایمولا             آتش لوڤ یقین نور صفا در کاغـذ

 

مــــو دل ڤــا یت به گفتار                نڤشــــــــتم دفــــتر اشعار

خو درڎت غم خو مولایرد              قلم تیر دسگه سُود اظهار

غریبند چــــــیز گه در دنیا               فغـــــــــــــــونت ناله و زار

نغوږد یکبار مـــو دل فریاد              نه وینتم اچگه دس غمخوار

تو ای مـــــولای مسکینین                مـــــــدد گارت مــــــدد گار

وزم آتش مـــــــــــریدی تو              تو نومــــردم نڤـشت یادگار

 

قلم یت  در تاختــــت تاز                 کاغــذ مس یت به پرواز

مو دل ارود چنون مست                 موزیڤ زواست خوآواز

لودِه صدقه تو نومـــــرد                 تو یت مدوم مو دمـســاز

دنیا تیر غیر از تو چهی                  تو یت محـــمود وز ایاز

څه ڤیم تو یرد  وز غلام                 دنیا تِیرم ســــــر فـــراز

آتش دلــند اچگه چیــــز                  وُز  تو قبولـــت نیــــــاز

 

مــــــــولا جــان فریاد رس              مهتاج مهش مهک پِه ناکـس

خس چهی وه نوم څه انجهم             مهرگ ڎه نه منتی خـــــــس

خســـــــند وه مال ڤید حروم             مردار خور ینیـــــــن مگس

نگه کــــــن از  ده  حالـــت              در هر دمت در هر نفـــــس

حــروم لقمه جای تـیـــــــــر             مو جون یه تهــــــژ از نفس

بجــون تو منــــــــــت قبول              تا که مـــــو جــون در  نفس

 

خو مولایرد نڤشتم از دلِ  ر یش                 قلمتیرک مو گفتار یت پس و پیش

عجب دنیا عجب لپ تخم  گژدم                  هزارون نیش ته ڎین بردلک ریش

کنم فریاد خو مو لایرد ای مولا                  مودل رنگتی به باالله ڤید ازی پیش

به هر تاری سریمویت قسم خهم                 مودرڎی دل زیاد از موی سر بیش

وزم آشت ښبت میث پچ پڎید لوم                 څه وخت ملحهم ونوم بردلک ریش

 

شروع کنم به اخلاص                    وزن شعریت به مقیاس

مودل ارودچنون مست                   قلـــــم کاغـذ  ته رقاص

دلت قلــم یت بر رقص                   شعــــمت پروانه قیاص

قلـــــــم نقشت در کاغذ                   مو دل ارود به اخلاص

لُودِه قــــــــسم به نومت                   آتش از روی اخــلاص

 

یاڎ تو کنم بغیر فرض            قرضدار جناو ڎهم تو قرض

دس لپ کنم وز تو یاڎ           والله بی طولت بی عــــرض

هر قـــــدمت هر ویاو           تو یاڎ وزونم خورد فــرض

دنیــا تیـــرت مو مولا           ای صــــا حـــــبی کل ارض

ڤیهم مـــدوم در پنایت           آتش نڤشت قطــــــعه عرض

 

بغـِــــــــیر نه چودم غلط                 نڤشــــتم مـــــــــــــــولا ره خط

مو دل ارود غـــــم قــتیر                 مو یوښک نه چِکّت همچو شط

جهون تیرم نه وینت رحم                دل نه  ڤودت ژیر فـــــــقــــــط

آتش مــــــــــدوم و لونگه                مو دل جوشـــــــون در وســـط

څوندث کـــــــــنم درد دل                مو خـهط بغیـــــــر بی نقــــــط

موعرضت داڎ موزیڤتیر                 چهی نڤــــــــشچ دِسگه خــــــط

 

نڤشتوم وز تو نوم حافظ                  بلی حاضر امام حافــــــظ

یقینند ڤـــد تو دین بر حق                جهــون تیرت امام حـافظ

تویت وردی زبونی مـــو                درود لومت پیام حا فـــظ

نغوږ ذکـــری قــلـم از دل               کنم شـــــــرع کلام حافظ

به تکرارلوم تونوم برحق                تو نومرد صد سلام حافظ

مودوم یاڎم توونوم دسگه                غلومم تورد غلوم حاقـــظ

نڤشت آتش تو خارت زار                سلومــــــت احترام حافظ
+ نوشته شده توسط امیر محمد در 13 Aug 2011 و ساعت 3:24 بعد از ظهر |
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباست...........
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امیر محمد در 13 Mar 2011 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |