شعردروصف روس ها
چه دیدم بنگـــــــری با هر دو دیده دهن گل گل ز رنگش بشگفیده
چه زیبا ئیست و نغز از چشم بد دور عجایب صورتی دیدم که دیده
دو چشمی ننگ و سبزوابروان زرد دهانش مثل ببر تا گوش دریده
سرو گــــــــــردن مثالی گاو بزری تنش گنــــــــبد شکم بالا دمـیده
سبحان الله عجـــــــائب پیکری دید لبوگونه اش سری سیـنه رسیده
قد و قامـت جوال چهــــــار بردار چگـــــونه از چه قالب آفریـده
بپرسم او چه خورده یا مکـــــــیده زبیمش رنگ«آتش» ببین پریده
ز ترسش بیم و لرزه بین که گویا کســی را دیو جند وآفت رســیده
رفـــــــــتن من در وطنم آرزوست سیل و چمن در وطنم آرزوست
دست بدست بسیل روان طرف باغ با گل و مل در چـمنم آروزست
خنده کنان با یار چه خوش زیبدی رقص کنان کف زدنم آرزوست
شادی کنان نغمه ها بر پا کنـــــیم ساز و نوا از دهنــم آرزو ست
سازونوا به صوت بلبل خوشست به دور گــــل پر زدنم آرزوست
«آتش» پرریخته پر بر کشـــــــید مژده خوش زان دهنم آرزوست
شعردروصف روس ها
ترا او لاد انـســان میتوان گفت نخیر، از نثل شیــطان میـــتوان گفت
توئی اغیـار توئی مکــــار دنیا ترا دشـــــــمن انسان میــــتوان گفت
به هر جا کـه قــدم رنجه کنی تو همانجا را خو ویران میـــتوان گفت
به قول خلـق دنـیا خرس قطبی ترا غـــــــــول بیــــابان میتوان گفت
نگفتم من توخود گـوئی زنامت مــگـرخواهی که انسان میتوان گفت
نخیر نی، نی بشــهرت وحـشی تــرا ایــن نــام شــایـان میتوان گفت
چه مو جودی عجا ئب آفریــده ز خشمش مشکل آسان میتوان گفت
ببین دنیا همه گشت تیره و تار ز دستـت داد و افغـــان میتوان گفت
ندیدم درجهان یک گوشه خاموش هـمه را خانه ویران میتوان گفت
ز دستت داد و بیداد داد و بیداد صدای صد هــزاران میتوان گفت
بسوزد ریشه ات از آه «آتش» برای خلـــق درمـان میـتوان گفت
ای صدقه به آن دو چشم آهوی سیائت ای بنده به آن جادو افسون و نگائت
شمع است رخت یا که بگفت ماه تمامی خورشید سماعیست مـگرروزصفائت
محراب دو ابروی توشد سجده گه دل در طــاق دو ابروی تو آواز فــــلاحت
خوبان جهان جمله بدوری لب تو مست قندسـت و یا شـهـد، یا گفتار و بلاغت
از لعل شکر پسته تو ریخت به خروار ا ی صدقه به آن لعل که دادست الهـت
در دایرۀ وحــــــــــدت دل دید قـــدم تو هر نکته بجاست نشد سهوو خطاهت
گنجیست به گنجینه و طعمیست شکربار «آتش» یقین ست صفا طرز نگا هت
هر پنج ز یک دیار و از یک وطنیم دور از وطــن و دیاری در بدریم
محــــــــرومتر از ما نبود کس اینجا محتاج بودیم، درینجا محتاجتریم
کو همدم و کو طبیب و کو همصنفی آواره و سر گشــته و آواره تــریم
مارا چه نصیب کرده جز درد و الم هرجا که رویم مـدام با چشم تریم
با دیدۀ تر همـــــــیشه دل پر خونم محروم زشادی وطرب خونجگریم
این نامـــه بر آمد از درون «آتش» هرلحظه درروزگاردوراز نظریم
دور از وطن و دیار تا کی با چـــــشم انتظـــار تا کــی
در حالت فقر بکنج زندان افســـــرده درین دیار تاکی
ظلم تو زحد بما فزون شد این ظـلمت روزگار تاکــــی
این ناله مگردرتواثرنیست ای سنـــگ بتو گفــتارتاکی
ای سنگ دلم به تنگ آمد دلخـسته و دلفــــگار تا کی
هر ناله که کردم نشنیدی این سوزش وسوگوارتاکی
احسان بِخَر کمی شرفکن این حرف به تو نثار تا کی
ای ڤراد څوندث نفــاق فید مهش درون -- تابکی چورت چپاق ڤـــید مــــــــهش درون