تو به من مقدسی پاکـتر از مخمسی در حمــــــــد و ثنائی تو دلم در قفسی
تو بمن همدمی و همنفسی هر نفسی تو بلی بگو مرا همین یکی باشد بسی
گـر رود رهء خطـا پی دگـر رهء دگـر تو بمن خطاب کن بوالهوسی بوالهوسی
خوانمت به جان و دل خدای خویش به خدائـیت قسم کی بروم در پی خسی
گر بگویم بخطا رهء خطا در ره کفر توبسوزی تنم درآتشت چون خاروخسی
بی حدوبی پایان ز من ای تاجکساتان سلام بر خلق پاکی با شرف ای تا جکستان سلام
بر شهر های پر گلت بر بوستان و گلشنت بر نام های خوش گِلت ای تاجکستان سلام
برخاک پاک وآب تو برکوچه واطراف تو بر دشت و بر اکناف توای تاجکستان سلام
برکوه ودشت دامنت بر آبشار و شرشرت کوه های پراز گوهرت ای تاجکستان سلام
برباغ وبوستانی صفابرمرغکانی خوشنوا از جان و دل بشنو نوا ای تاجکستان سلام
آتش بخواهدازخداچون نوعروسی درجهان باشی همیشه در امان ای تا جکستان سلام
ای دل تو بگوکه چه حال وچونی جان گفت که تو از غم من کـمونی
دل گفت ببین کی غرق خو شست جان گفت که کیست چومن زبونی
دل گفت که منم غرقه گرداب غم تو در ساحــــلی و از موج برونی
جان گفت منم چون خار سوخته پس لب تشنه چه حال باشدو دونی
دل گـــفت منم همیشه به آه و ناله جان گـــفت که دردم ز حد فزونی
هر لحظه میسوزم به درون آتش فقط ببین چه بماند ازمن استخونی
مده تو آزار مرا ترک از جفا کن چرا گریزی زمن ترس ازخداکن
به جان شیرین تو خوردیم سوگند بشنو دوستت دارم به من و فا کن
یک لحظـهء بی تو ندارم طــاقت گرتودوستم داری ودوستی بقا کن
گر مهـر ورزی کنم جانم فدایت پس بیا و بگـیرش از تنم جد ا کن
آتــش را نسو زان در آرزو یت بیا به پیش من و رخ سوی ما کن
ای بخت به مــن چـه دادۀ تو ببین اندر دلم غم فــزودۀ تو
ای عمر بگو چه حال داری میگو که چه سان گذشتۀ تو
عمرمن بگذشت به تلخ کامی ای دیده مــــــگر نه دیدۀ تو
بی داد زنم ز دست و بی داد مگر بی داد گری ندیدهء تو
فریاد زند دلم زدست گردون این ناله مگـر نه شنیدهء تو
هرلحظه نگرچه سوز دروی دو دســت از آن نه دیدهء تو
دلم را گــــر ندانی باز گویم وطن جان و دلم گفتـیم وگویم
همه سوزکه بینی سوزمیهن هزاران دل بود در جستجویم
کنم تکرار و گویم قلب آسیا اگــر دانی، نه دانی باز گویم
اگـر آتش یا سـوز و یا دود سخن از دل بهری راز گویم
مـــــرغ دلم باز به پرواز شد باز لبم به گفت و گو باز شد
بود یک لحظـه بجای سکوت از چه سبب باز به آواز شد
باز چه بشنــید کـه گــردش اثر باز چه دیدکه به دردانبازشد
باز چه دردی رسید از فلـــک باز چه فریاد از دل آغازشد
بازنوشت سیل سرشک زچشم نوک قلم همدم و همراز شد
باز بسوخت جان وتنم درآتش بازببین یک به یک ابرازشد
می فـــرستم این پیام از سال نو خلک تاجک را نوید از سال نو
متن گفتـارم بود این آرزو زندگـی با افتخاری بود نو به نو
صلح میخواهم به خلقی باشرف بی شرف را خنده های نو به نو
جنگ جویان را فرستم استخوان بهــر خر یک تو بره پز از جو
این پیامی مختــــصر ای تاجکم از زبانی «آتش» مسکــین شنو
این ناله و فریاد نوائی دل ماست این آه و فغان شنو صدای دل ماست
هر قطره که دمبدم روان از دیده دردیست نهان که اندرون دل ماست
هر ناله جان سوزم نکــردت اثر ای سنگ دلا که از وفائی دل ماست
این درد یگان یگان نگارم به قلم برروی ورق که ازصفای دل ماست
دنیا نه کند وفابه کس ای «آتش» بگــــذار اثر که این بقای دل ما ست
بیا با هـم بپیوند یم مـــن و تو دری اندوه و غم بندیم من وتو
دری اندوه ببستیم و بخنـدیـم چرا با هم نمی خندیم من و تو
چراشادی نخواهیم ونرقصیم بیا با هم به رقص آئیم من وتو
چر با هم نه خیزیم بهر یاری بیا با هم به هم سازیم من و تو
چراباهم نسازیم عهد وپیمانی اگر دوستی بهم سازیم من وتو
اگربا من شوی یکجاچه باکی وطنراچون سپرباشیم من و تو
سری دشمن زهرگوشه بتازیم زنیم حلقه کمند سازیم من و تو
بیا جانا اگــر با من تودوستی بیا که یک نظر باشیم من و تو
سلامی من درودی من برایت اگر خواهی ظفر باشیم من وتو
شویم پیروزوازشادی بخندیم وگه نه چشم تر باشیم من و تو
دیشب چه گفته یم ز برم رفت یا رکی گر راست گویمت چقدر بیوفا یکی
شب تا سحر نخفتم و بودم در انتظار دل ماند بیقرارونواخـتت دو تارکی
بودم درین خیـال کـه ببینم ترا سحر ای وای چه گفت از دل بیچارگکی
کاری دلست رفته مگــــر از پی دگر ای بی وفا برو بوّدت اختیا رکی
هر صبح و شام تشنهء دیدار تو منم خود رفتهء کجا و بماندم خما رکی
دل دادۀ تویم به خدا خـورده هم قسم سوگند بهردودیده که داری نظارکی
آتش نه خفته بود ز هجر تو تا سحر در دلست پیچ نــه دارد قـــــرارکی
بودم به حال زار تو دیشب کجا بودی دو چشم انتظار تو دیشب کجا بودی
با نیم شب سراغ تو کردیم و جستجو دل بود بیقرار تو دیشب کجــا بودی
از منزلت بگوش من آمد صدای غیر بیگـانه در دیار تو دیشب کجا بودی
در حال انتظـار تو وقـت صبحــــدم دو چشم من نظارتودیشب کجابودی
هر طرف دوان دوانم چکـــــنم طالبم از پی شکــــم روانم چکـنم طالبم
هرطرف به جستجویم که نماندآبرویم جز این نبود آرزویم چکنم طالبم
میدوم دهن کشاده زبان از حلق کشیده دهنم تا بگوش دریده چکنم طالبم
نگرم چه تند و تیزم خون آدمی بریزم همچنان پلنگ تـیزم چه کنم طالبم
گربرآدمی بخیزم نگرچه جست خیزم از هـرسوهجوم ریزم چکنم طالبم
زبوی خون مستم نکشم زکارخوددست نه زکارخودشوم خست چکنم طالبم
هرجا که چشم دوزم نشبم قرارنروزم بزنم فوسک به پوزم که کنم طالبم
ای فلک بنگر این نا روائی تا بکی ای جهان بشنــو این نا رسـائی تا بکی
ای شما بهــــــروز و ما یوم الــــبتر ای شما پیروز ما را سوگـواری تا بکی
هرجاوهر زمان دادیست از بیدا گر این چنین قانون و طرح پادشائی تابکی
خلق مارا نالۀ دردوطن درحال سوز داد و بیداد از جفا این روسیائی تا بکی
هر قدم آید بسر درد و بلا از طالبان از چنین اهل تباه پشت و پنائی تا بکی
ای جهان بشنو صدای نالۀ این بینوا آی رسید برداد من این ناشنوائی تابکی
تا بکی سوزددرآتش خلقمظلوم وطن از شما بادا مدد این بیدادخواهی تابکی
می ندانی یکه و دیوانه کیست عـاشقت ای مونسی جانانــه کیست
او منم دیوانهء مجنون صفت در وفـــایت جان من افسانـه کیست
گر نباشد سوخــــته عشقت دلم می شنوی این نالــهء دیوانه چیست
سوختهء عشقت منم پرسوخته بر رخی زیبات ببین پروانه کیست
بنگری این حالتی سو زان من می ندانی در دلـــــی دیوانه چیست
هم زمان در آتش سوزنده ات مانده یم جاویدوچون مردانه زیست
Other Poems from Dr. Qurban Khan
شایان ذکر میدانم که تا حال هر شعری که از جناب داکتر صاحب قربان خان مطالعه گردیده مربوط به سیه چا بود که در عنوان اولی تذکر گردیده است و از این به بعد را جع به نوید است.
نوید از روز نوین ای خلـق پاکان به شما محفل جوش و خروش و وقت خندان به شما
دور پوده بگــذ شت و وقـت شایان برسیـد وقت شادی وطرب این روز رقصان به شما
رقص کنید رقص کنید کف زنیدخلق وطن وقــت و دوران شما، این روز شادان به شما
هست میراث شما میهــن و نیکـان به شما آتش چون بلبل مست مست وغزلخوان بشما
از شمـع چــه پرسی منم پروانه تاجک از عشق چه گوئی منم دیوانه تاجک
بر شمع رخش عاشق وپروانه منم من مستانه صفت رقصم ومستانه تا جک
دیوانه چه پرسی مـــنم افسانهء عشقش مجنون صفت قصه ام در خانه تاجک
چون بلبل و مستم درین بام بلنــــد ش این بامی بلند و خانه و کاشانه تاجک
آتش چون بنوشت شعر در صبح مصفا چون مرغ سحر مستم در خانه تاجک
لعلت شکر و زبان بکام است لذیذ همچو شکری دردیک حلواست لذیذ
یکجاست اگــر قند و قروت آمیخته در وصف لبت نکـته بیان است لذیذ
گــرفتـند به قند به هـــم پیوسته شود از خال لبت نقــطــه چنان است لذیذ
بر قامـت زلف پرخم و پیچ کمند ت در حلقـــهء دام تویم ماء واست لذیذ
آتش زخط وخال ازآن عارض قامت بنوشت به پنج سطردریکجاست لذیذ
ترا تاجی بر سر گفتیم و گفتیم بو صفت اینقدر گفتیم و گفتیم
توئی وا لا تـرو با لا تر از آن ترا شمس وقمر گفتیم و گفتیم
توئی تابنده از نورت در عالم ترا نوری بصر گفتیم و گفتیم
بد زد یدم ز با نی شکـــر ینت زلعلت گر شکر گفتیم وگفتیم
بپیچیدم نکته ها ازدل کم وبیش زرویت بیشتر گفتیم و گفتیم
ترا بیشترزجان دوست داردآتش ز عشقت دربدرگفتیم و گفتیم
عـجــــب دنیا یت اته زند گــِه غـلٿ شُکر کنهم ییک دی حالته
مهش خوراک چس توڎت چای دوند مهشرد ڤید کنهم هرخو نای
یِِه وخــت یا ڎد ید مِس نَرِ سّت مهش څیم پِه توڎ څه وخت پست
آشت گــــرڎه نِست یُه کو کهیی وِِِجهــت دِیَهم مدومٿ مهش نهی
چِسیت خـــــــــــږنون زنده گه همیښت مدومهم مهش نالهن قتِه
مدوم پِه هر چیزهم مهش زار خڎای مِس از مهش سوڎج بیزار
گـر چه کنهم مـدوم مهش کار ازجورکارهم مهش همیښه بیمار
مهش عمـــر چسیت ستت ٿیر مد و مهــم فکٿ مهـش ویز پبیر
مِـُّرهــم مهش مدوم بی اجلٿ یید مهش تقــــدیر ڤوڎج از ازلٿ
دگه چیز گه تمه ڎهم درد سر از مهــــش حال چهی زیزد خبر
ٿهــــــوهم مدومٿ یاڅ درون از شـمـارهـم سیڅ مهــش بیرون
لبت قند و دهان قند و زبان قند بگو سه قنــد را نرخ و بها چند
بود نـــرخی لبم لعــلی بدخشان دوئی دیگـــــر بخارا و ثمر قند
ازین سه نرخــش شـد پسند ت بهائی قند ســــــر تا پا هـمه قند
نگفته کس چنین شیرین و تازه چو آتش با کلامی شعر و پیوند
تاجکم مــن تاجکـم در خاک شایان تاجکم
با فخر دارم زندگی همچون نـیاکان تاجکم
من کارگرم ایجادگر گنجی فــــراوان تاجکم
راهم نبردی زندگی در راه کاروان تاجکم
دارم به آوزی بلند چون شیرغُران تاجکم
شیرنبرد مسعودیان چو اهل سامان تا جکم
آتش بکنجی عاشقان از اهل شغنان تا جکم
بیکار نیستاو چسیت بی فایده عمر تیر سود مس بی هـوده
قلم زه یکبار خو که مصروف کاغذ زه که تهر چند حـروف
نڤش فکښ کو چیز هر تو دل با یک دگر کښت خو راز دل
مو دل ارود چیز وینچ غیرغم مدومٿ ڤوڎج پر درڎت الم
موڅیم مس مدوم یوښک قطیر مو پیڅ مس مدوم سیل پِه بیر
خوڎم اچٿ نه وینوم خو څیمند یه کم مو غوږ تو لو غریوند
مو غهڤ مزه مس زهرت مار مَم خوراک چیز څیښ نسوار
مو مهغزند شچ کهی ریڎج وښ نا لهـن قطیرت ووښت پوښ
ښبت میٿ چسیت یِد مـــــوحال اگر فُکَښ خوش ڤیهم یا ملال
موند دور به دراز ید مو قصه کنهـــم یودند دِه گهپ خلاصه
لوم زیادگه مه سهویت درد سر آتش ترود لوڤد فُکښ مختصر
مرغی دل مـن چه دارد آواز پرپر زدنان سوی تو پرواز
فریاد زند به بانگ خامــوش فریاد حزین ای همدمی راز
در دام توهم چومرغکی زار کن شاد مرا به نغمه و ساز
اندر تپشم ز حـــسرت و غم ازروی نیازاین دل زارم بنواز
دودست دعا داردآتش بشما خواهدزخداهمیشه عمردراز
دو تا به من دِه نخواستم دَه زکاة لـــبت دو باشد از دَه
به حرف ساده بکام شیرین اگــر بپرسی میگویمت بَه
زبان شیرین به لفظ شغنی شیرین ترزقندقندی وبوره
بَه ازدوحرفست میخواستم دو قند از لـبانت بده چــکیــده
اگر چشد زان آتش سوخته گوید برایت لعل تو صدقه
چـــــــرا رفتی از برم خون کردی چشمی ترم
ساختی مرا انتظــــار انتظارت دلـــــــــــــبرم
روزم کردی شبی تار شام کردی ا خـــــــــترم
کردی مرا جگر خون جگر خون و اخگـــــرم
دارم من به تو التجا باز بیـــا باز بیــا در برم
تا کی بسوزد به هجر در «آتشت» پیـــــــکـرم
دو بیتی های داکتر قربان خان آتش
4 سپتامبر 1992 برابر با ١١ عقرب ١٣٧١رهائے از زندان و ٩ قوس مصادف با ٦جدی قمری روز دیدار فرزندانش
من هـــم از خود بماندم یادگارے درین زندان ظلمت روز گاری
چه رنجی پر مشقت بود که دیدم نه طاقت بودونی صبروقرارم
به چنگی ظالمان بند و اسیرم نباشد غیر مولا دستــگــــیرم
منم مسکین ندارم غیراو کس نه زوروزرنه تاجم نی وزیرم
ای دل چــه کشی تو آه سردی دانم به یقین تو مصاب دردی
تن گفت بدل که لحظه خاموش سوختم به خدا نماندم گـردے
جز آه کشم دگـــــــــر چه چاره با چشم تری به در نظـــــــاره
کو قاصد و پیک که مــژده آرد تا باز روم به وطــــن دو باره
این روز و حالت تا کـــــــے دوری و جها لت تا کـــــــــے
تا چـــــــند زیست به زندان روز فــــلا کــــت تا کــــــــے
څـــــــــــــه قـانونه وروره څـــــــــــــه تورتم دی وگوره
لــــــــــکه چے توره شپه د مــــــړی قبر اوگـــــــــــوره
څــــه وخت کو ڤید ای مـــولا خـــلاص سهــوم از سیه چــاه
څه وخت کو ڤیدت چدوم روز مـــــــو آه فــــراپت به درگـــاه
یا غــــــــــــــــــریبند آه نست مهش دهــــــــرڎرد دوا نست
دی دوند فریاد اته نا لــــــهن تو دهـم تر مهشت نگاه نست
پنجــــاومـــــین روز که زندونیم کس نه آمد از بهــر در ما نیم
روزوشب ازچشم رودسیل اشک نیست از طفل و طفول آگـا ئیم
لیلی در خانه و مجنون به زندان با آه و ناله و چشم گــــریان
از بهــر طــفــلان سوزد در آتش قلب ضعیفش در دیک بریان
خو بڅــــین جهتوم جغــــــــزک پینځ بڅین موندهرپینځ کودک
دنیا، شـعـله، و خـــور شــید ک جاوید جانت، اته تحت بڅـــک
زهـــــــــرم کو خود یا خوراک ده جایتیم خوږجت ٿیرت خاک
مــــو بڅــــین روز کو چیز ڤید خـــلاص مُو کی ای ذات پا ک
عجب بخت موندت تقـــــــــدیر سال تا مــدوموم یوښک قتیر
څه وختِ کو ونوم روز خوش ای مـــــــولا جان تو دستگیر
تو ای لاله ز دل داری چه ناله چه داری در دلت بنویس رساله
بـگـو یارت که دورم از کنارت تو ئی نرگس بود یارت غـــزاله
توئی لیلی منم مجــنون رویت منم دیوانه و شیدای کویت
منم مجنون که جمله خلق داند منم آشفـتهِء رویِ نکو یت
نه شــــبم شب نه روزم روز است شبم تیره و روزم فـــــروغست
چه عمرِبود که داشتم نی شب روز خداوندا چه عمرِسازوسوزست
خداوندا خــــــلاصم کن از زندان روم خانه ببینم روی طفــــــــــلان
نه مادرنی پدرنی خویش و قومی بپـــــرسد حال شان هستم پریشان
من تا کی اشک ریزم یا خدا یا بکن رحمی به مسکین و گدا را
بروی طفلکانی خورد و ریزم شـــــنو درد و نوای بے نوا را
ز خون دل نویسم نالــــــه دل ترا فـردا چه راه در پیش ومنزل
جدا میشوی ز طفلانی عزیزت بنال اے دل که جاے ناله اے دل
څــــــــــــه وخت کو ڤید ڤا ونوم خو بڅـــــــــــین صـــــــدا ښنوم
ووزت مـــــــو ږن ږست مږست چکر سهم سیلت تما شا کــــنوم
بلبلک مست و خوشخوان بر بوی گل غزلخوان
وای به حال قــــــــــــربان نالد در کـــــنج زندان
امــروز چه ناله های دارد پرسم کـــــه دردم دوائی دارد
دور از وطن و دیار تا کی جرمم بیش ازین سزائی دارد
نی قاتلم و نه دزد دهرم نی قاچاقـبر این بروبحرم
نی خائنم و نه نثل ابلیس مسکین ویتیم گدای دهرم
هـــر چند کـــنم ناله و فریاد کس نیست کند این دلم شاد
میسوزم ومینالم درآتش غم از بند وغمی نمی کنند آزاد
نی صبر بمن مانده و نی طاقت و هوش کس نیست که کند ناله و فریادم گوش
از بهر خدا از این غـــــم خلاصم سازید تا چند کشم این غم و دنیار با به دوش
یا از بند غم آزاد، یا مرگ خبر گیرم یا خاک شوم یا رفته طفلهارا ببر گیرم
یا شاد شود این دل، یا داغ بدل مانم فــــریاد زنی ای دل، شاید که ثمر گیرم
اشک غـــم از دو دیده بارم طفلان عزیز دور از کنارم
کی باز روم گیرم در آغوش جــــز ناله و آه کاری ندارم
ای بلبل آزاده توئی دراین قــفس در بند اسیر خس نمیتوان کشی نفس
نی صحن چمن بدیدونی تازه گلی در بوته غـــم نمی شنوی صدای کس
مـنم تنهــــا منم تنهـــا بدرد و غم درین دنیا
مرا گویا سرشت از غم چه انباریست در دنیا
انبار غم به بار غم اشک بـــریزد دم بدم
آئی کشید و ناله ها در هر نفس وهر قدم
یک لحظه نیم دور از خیالت کی باز رسد روز وصالت
تا از رخ تو گــــــلابی بچینم بر لعل لبــت بوسه حوالت
دلی پر دردی و پر دود به سیلــی اشک تنم بــَِربُود
به بحر وموج بی پایان به فریادی موج دلم بکشود
امروز به کجا برندم از اینجا با یار شوم جوره یا تنها
باشد چه نوشت در نصیـــبم میمیرم ازغم یا رسدمداوا
ای یار مه در انتظارت خواهد مردم در آرزوی و صالت خواهد مردم
آواره صفت بیرون از شــهر و دیار دور از بغل وکنارت خواهد مردم
گر من بمیرم از غمت ای یارکی جان این داغ به دل ماند ارمان ارمان
از بخت بدم اگـــــر به نقصد نه رسم طفلان صغیر من بماند به جهان
داکتر قربان خان
بـــیاریت ڎاد خـــو دوده کِلا غـوزغــوز نُر ڤیـگـه
آشت گــرڎهرد ڎیت دعا پښت تی انجـیت خو روزه
یک ماگه خیت خو پښت بعد از وی واښت وهښه
هر جایند خــیرت پِتاڤ یمند پٍِتیت خو مُــــــــرڎه
یید یده ڤود تـمـه سال نو دهرڎت دُرڎت قُلغـــــونه
آتش یی چیز مه رنهس خو گهپـــت چود خلاصه
ښغـــنون جان آبت هوا پاکـــــــت صفـــایت تازه
تو بهــــارِ آرزو ها فصل گل و شکوفه ها
نسیم خوش طراوتی قدم زدی صـــفا صــفا
چیز گویم ز مقدمت خوش آمـــــدی بیا بیا
از قـــــدمت امید ما شاد کـــنی دل های ما
باز رویم سوی دیار ای وقت کشت وکارما
هوای تازه در وطن تازه کنــــد مشـــام مـا
باز رســید وقت آن تا که شود وصـــال ما
آتش سرود درین بهار بهــــر بهـــــار ترانه ها
از چه بود ســرشت ما چه حال سر نوشت ما
ساخت فلک چگونه ام چه تاروپود سرشت ما
درد و غمیست مایه ام چه بختی در نوشـت ما
کِی بود مهندسی فلک گذاشت بنیاد وخشت ما
جمــله غریت در جهان به بـخت ما نوشتی مــا
کاش نبود چنین صانع نپاشـــید تخم کشت مــا
آتش شاید بدین صفت خدای خشم و زشت مـا
نی ترا درک و ادراک نثل کثـــیف و نا پاک
هــــمه گفتارت دروغ تخم هرزه و خا شاک
خـــلـــق جهان داندت روی ســـیایت بخاک
بنـــــیادت در جامعــه مانند زهــر و تر یاک
نوشند زهــری خلاص بنای شوم و درد ناک
جهلست وفقرووحشت دوری جنون وغمــناک
نه تنها آتش در فغــون همه دلهــا چاک چاک
برو ای دل بــرو بپر کجا پرم بی بال و بی پر
منم اسیر درین قفس غم و اندوه ام سر بـسر
توئی دو دیده روشن به حال من فکر و نظــر
من هم دودیده حیران غریق مـوج به اشک تر
تو مــــرغکی آزادهء بخـــوان چو بلبلی سحر
ببین درین جهان تنگ شبی سیا کجـاست سحر
زندان جای ظلمت ست هم جای وحشت و حـذر
برو مگر عاشق نه ئی عاشق نه ترسد از خطر
غم میگذرد شادی رسد آتش هر شب پیش سحر
صحبت امـــــروزیم هـر که بدا نه وروس در وصف شان و شرف بخوان چه رنگه وروس
نیست چواومنسک وهست بسا دون صفت کیست ندارد عاطفهء جهان هــــمیگه وروس
گوشه ندید درجهان همچو کلاغ و لاشخور در پی مردار و لاش خور بال نکشیده وروس
نثل کثیف و خبیث کلتـــــوریست و ضعیف کیست چنین جامـــــــعه همه مـــیدانه وروس
نیست سهو و اشتباه هر چه نگاشتم یقین دزد و راهــــزن در جهان قوم یگــانه وروس
بگذار و خودش قضاوت گوید یقیناً که چیست روسیای این جـــــهان میگــه وروسم وروس
محض حقیقت شنفت و بشنو کـــــلام آتش شرح و بیان مختصـــــر اگــــر بــدانه وروس
دهرڎت غصه مهش چه خید خیداو مس خیرت چه زید
از که کنهم مهش گلــــــــــه روسند نه وینت خو دیده
فوکښ دهـــرڎ لـو یی تر یی توڎت پښت مهش زندگی
مهش پڅین روز کو چیز ڤید یی چِب آش ښوڅ کهندی
بیغم چیز فهمت از مهش حال مهش مــــردمند یی مثال
نه وینته غریب در جهـــــون به مثل خــــــلق خوږنون
از دنیا دوندِک کِه ښـــــــــرم مهشت پتیوج هر زندون
کُودند بر تو لـــپ شـــــــرف بیجــا نه کښت یو غفغف
نغوږ مو گـــهـپ چیزت ښود واه واه! چه نامت شرف
آتش مه وِن بی شــــــــــعله مهش آه پڎینت تو نا گـــه
خــــــــانه ظـــــــــــلم همیش آخـرهـــــــم وینچ ویرونه
شچت خو ریڎج تـو تنهــــــا ڎیدت غـــــلغــــــــله بر پا
از مهـش چیـز تیزد تمـــاشا پاک ته ســـــهوی از دنیا
آد منـــــــد لپ حو صـــله هـــر چـــــــیزند یر اند ازه
هر دهـــــڎوم وینت بدنیا مــد ومــم ڤـــو ڎج در بلاه
څر هنــگن بختت تقــــدیر دنــــــیا غــمنـدوم سُت پیر
گهگه سهم ازخو جون سیر لوڤوم ســـهــوم از دنیا تیر
از پِرا یَدِین مُــو طــفلــــین چِسُوم هـــر پــینځ کودکین
دادت نهنــــــند ویڤ مـراد ویڤ خوشی چیزویڤ اولاد
اولادند مس نــــهــــنت داد از ویڤ دیدار مـُــــدوم شاد
یِد دهرڎ کم ڤد دِیَهم مس وینت از دی بتهر دهـــرڎم نوینت
چیز تقدیر از ویڤ جــــــــدا مــــو گنــــــاه چیز ای مولا
مـــــوند گنــــاه ڤید بدرگـــاه ویڤ طفلینند چیز ویڤ گناه
از دی قــانونـم وُز بــــــیزار از دلــت جان موند مو اقرار
ښودهــــم تو یـــند لپ صفت «آتش» براستٿ غــفـــــلت
در پرتو روی تو پروانه صفت گردم میچرخم و میرقصم گر خاک شوم گردم
تو مونس دیرینه و من عاشق دیوانه در گرد رخی خوبت دیوانه صفت گــردم
تو شمع شبستانم ای نور دو چشمانم سوزی عشقت در جانم درگردسرت گردم
با بال پری سوخته با این دل افروخته در آتش ســــوزنده مـستا نه صفت کردم
تا کی بود ظـــــلمت بما ای نا روا مکن جفا ای بیوفا ای بیوفا
چــه سوز بود و ساز بودواشکها چه آتشی بجانم و چه شعلها
چه دردو غم چه رنجها و ناله ها به کوی تو کشیدیم چه بارها
مگر دلت ز سنگی و نبود صـــدا رحمی نه آمدت بمـا چرا چرا
این رسم واین آئین ندیدم در کسی در شهر تان درکوی تان وفاکجا
وفا وکــــــــړه بیوفائی یعنــے څه؟ وبه وایه زما او ســـتا جلائی یعنـــے څه؟
وائی د جــــــــــلائی و نه لری ثمر بی باره او بی ثمــــره نیالگی یعـــنے څه؟
ز ما خو قسم هغه عهد او پیماندی په قول و لاړه یم ته به بل خیال یعنے څه؟
ای ظالمه دظلم څراغ خاموشه کړه که می سوځی د توپگ و پشان یعـنے څه؟
دمحشرڅراغ یوه شپه رنابله خاموشه ستا دغه قیامت ورځی دڅه پرما یعنی څه؟
که په آتش سوځیږم هیری هیری به شم
زه به نه یم ته به یواځی پاتی یعنی څه؟
در وصف روس ها
گاهی دو چشم گـــــــــــریه گــاهی لبــم به خــــــــــــنده
گاهی دو چشم مســــــــــتم گه چون خــــــــــــمار غمزه
گاهی به روح ســــــــــــالم گــــــا هی به نامــــــــم زنده
گاهی در پر از امِــــــــــــید گـــــا هی به آه و نا لـــــــــه
گاهی در بحـــــــــــر اشکم غرقی به موج و ورطــــــــه
گاهی نگـــــــــــــــر چسانم بر سر کـــــــــــــــــــشم اره
گاهی بر قلـــــــــب دشمن تیری زنم و نـــــــــــــــیزه
اگر چه دلــــــــــــــق پوشم در تن لباس خـــــــــــــــــنده
ســــــــــــــــرم فرو نه آید شوم اســــــــــــــــــیر بنده
حالا به بـــــــــــــــندی تویم آتش فــــــــــر صتــــت پرزه
نامت همـــــــــــین در جهان کمی بشــــــــــــــرم ای پوده
ماه من ای شمع افروزی دلــم ماه من ای نور پاکی منـــــزلم
ماه من ای مادری نورستگاران باغبانی طفلکبانی خوش گـــلم
ماه من ای مادری آواره گـــــان بشـــــنو فریاد و افغانی دلـــــم
اشک میریزم به زندان ســـــــیه ماه من ای عشــــق یکتای دلم
یا که فـــــریادم نمی آید به گوش ناله و فــــــــــریاد آوازی دلــم
آتشت ماندنــــــست در درد و بلا ای شفـــای درد و در مانی دلم
شپے او ورځے خوب می نشته په سترگو تر سیخو کـــــبـاب یم ستا د عشق په لمــبو
گوره گوره ستاله غــــمه څه حال مے دے د ستر گو مے اوریږے د اوښکـے سیلابــو
غـــــــــوږ ز ما د زړه غــږ او فریا دو ته ز یم ستا مه سوځوه مے په سودا او غــمو
ز دا نـــــــــــه وایم دا مے د زړه آواز دے اے زما سپیڅلی عشقه قسم ستا په سترگــو
تول عــــمر مے په درد او غم شو تر سر د خوشبختے ور خصلاص نه شو مےعمرو
مه ز وره می تر څــــــو مـــــے سو څے وفاوکړه جفا پریږ ده خوشےمے کړه درنځو
مه سوځــــوه خپله میږے د آتش به لمبو خــــــوښت دوا ونه اے کافر څه مرم بے تو
یه روز چدومت څه وخت مهــش روز شـاد یت بخت
خلاص سهوهم از زندون ازودند ڤیســهـم خـو رخت
زندون عجــب جای تهنگ زنـده گــُونِـے ارود سخـت
نه خــــنده وینت نه شادی مُــورّد خـــو یم لبٿ سخت
مــدوم آدم جگـــــهر خون مهش زارڎ بڅین لختلخت
غــــریبند چـــــــیز در دنیا نه وٍند تاجــت نه وند تخت
یُو اته تـــــــنها وه اولادین هم و عــمـرت هم وه بخت
څه وخت کوڤـیدویڤ دیدار یه روزمهش شادیت بخت
اشعار داکتر قربان خان
با دیده خونبــــــارم از ساز و طربم فارغ هر لحظه دل افگارم از شور و شررم فارغ
از دل بکشــــــیم آه ودر دیده نبود خوابی هر شب تا سحر بیدارازخواب وخوشم فارغ
در سینه دلم تنگست اندوه وغم وآهنگست خامـــوشم وغرقی خویش از خنده لبم فارغ
با دل سخنی دارم درسرفکــــــــرو اندیشه هر طــرف گذری دارم از راحت روحم فارغ
با این درد سوزنده با این تن افســـــــــرده آسوده نیستم لحظـــــهء از راحت جانم فارغ
این درد پر از «آتش» با اشـک و هم آبش فریاد ز دلم دارم لـــــــــــیکن از نظرم فارغ
خواب نبود در دو چشمی غـــــــم پرست از غــــــــــــم و اندوه روزم چون شب ست
مادر دهر با چه طالع در جهانم آفـــــــرید من نمیدانم چه بختی وچه کوکب در سرست
غیرغم درعمرخود هرگز ندیدم روزخوش این چه دردی و مشقت در کمین و دربرست
با دلی مجروع دایم با دو چشم پر ز اشک میچکد از دیده گان هر لحظـه بالشتم ترست
آه در دل سوز در تن اشک از چـــــــــشم ازازل داده به من ارزان چه نوشُِّ مشربست
هرکسی ازبخت خود درعمربهروزست ولی سوختم ازغم چه دودست وچه آتش درتنست
آخر ای مونس جان از غمت دیوانه شدم همچو مجنون به جهان فسون و افسانه شدم
هر که درشهر ودیارست ودرآغوش وطن منی مسکین و یتیم طـــــــــرد ز کاشانه شدم
همه در آغوش پر مهر و طن شاد و خرم من بد بخت به کجا محــبوس و زو لانه شدم
خون و دل می خورم واشکم روان از دیده زار می نالــم و آی بی سر و سا مـــانه شدم
عقل و هوش و خـــــــــردم بردی از دست عاقبت از همه محــــــــــروم و بی گانه شدم
قـلـــب صـد پاره و اندوه زده دایم به فغان آخــــر ای مونسی جان از غمت دیوانه شدم
با دیده کن یک نگاه یک نظر در جلوه گاه
چه منظـــــره در نظر رخنهء تــــیر و سپاه
چه یک جهــــان تازه مــــلخ نو دید بـــــناه
از کشته دید پشته ها خلق وطــــــن را تباه
اطفال و پــیر و جوان اکـــــــثریت بی گــناه
شهر و دهات سربسر نی خانه ونی سرپناه
شکـــــــــل دگر گرفته برنگ سرخ و سیاه
جائیکه پشته گلگون جائیکه سوخته سیاه
آتش چه وصـف والا دارد نگـــــــاه کوتاه
کار کن و بی مزد زیست یا که دوری بردگیست
دور وحشت یا جـــــنون تا بکی در زند گیـست
این چه قانــون در بشر کهتری و مهـــتریست
فـــرق مــــیان این و آن چیست درچی برتریست
این چه دنیــــائی کثــیف نی در وشرمند گیست
با چه وجـــــدانی کثـیف وان یکی درزندگیست
«آتش» تو ندانی مـگر آخرش شر مند گسیت
غمی دنیا سر به سر به هر حالــــت در گذر
بهر حالش زندگیست شیرین ترست از شکر
زهـــر نوشم یا شکر هر لحظه نیست بـیثمر
از دیده ام سیل اشک از لعــــــــل تارم گــهر
شغلم کار و زندگی!! نخفــتم چون گاو و خر
شکرست که نیغافلم نه چون دیگر بی بصر
هر قـــدم در زندگی پر ثمـــــــر و بار ور
نی بار منت بر دوش کار گـــــرم بر ز گــــر
حال که اسیری خسم اینم بود در گـــــــــــذر
«آتش» درون زندان بگذار از خود این اثر
این دل پر ز درد هـــــــا غرق به بحرو مو ج ها
هر طرف به سیروکشتی در این جهان و پهنــــا
باری گـــران بر دو شت در شب و تاری تو تنها
در این جهـــــــــان تیره نسازی گـــــــم رهت را
منزل به منزل کجا بکجا دریاب مقصـــــــــدت را
مقصد همچو روز روشن دودی دلم همچو موجها
رسد به گوشی هــــــــمه هــــــــر دیده ایست بینا
این دل پر از « آ تش » تا چنــــــــــد دارد نوا
غریب فوکښ پږید به دنیا یی یار نه ښینت وه صدا
ٿودت وزودچهی وه چاست فوکٿین کورت اته نا بینا
ممکن نه ڤید ییچند عاطفه یی چٍند احساس در دنیا
یو ته نه وینت اچٿ عدالت ظـــــــــلم اته ستم مم بنا
غریب مدومٿ بی گـــــــناه دهرږڎت غم وینت جفا
کار کښــــــتت دایم وه مزد تحقیرت توحین ویرد ادا
څرهنگ وه بختت نصیب خڎای حکمـــــت یا رضا
یٍد شاید ڤید قانون از حکما ویڤند ظلمت ستم ویڤ بنا
غریب مدومٿ یاڅ درون ٿوڎجت و زوڎج سال ها
کی دمد رنگی شفق شبی سیاه بگذرد روز مراد کی دمد درد و غم پایان رسد
صاف بینم فضایم رنگ دیگر جها نم دنیا به کامی همه وطن به سامان ر سد
شادی آرد ارمغان تازه شود مشا مم بوی خوشو خوشگوار باز بدامان رسد
صلح وصفائی درواز بهر درمان خلق کی برسد وقت آن دردی به درمان رسد
روز و شبم در خیال، اینم بود آرزو آرزوی فرد فرد کی جنگ به پایان رسد
حالت رقص وخندان دست بدست دروطن شاد ببینم هـــــــمه وقت گل افشان رسد
دلی پر از آرزو باکی داری گفت و گو دل کو داری توقع این روز شـایان رسد
آتش فرست سرودت بری دلهای چوسنگ تا که شوند یک نوا دور گلســــتان رسد
آمدن سال نو به هــــــموطنان مبارک روز نوٍ سخی جان جشن دهقان مبارک
میلهء آبای ما روز فــــــــخری نیاکان جشن بخدی باستـــــان آریایان مبارک
اهل فارس و تاجکان ازبکان و هزاره ترک با جمله اقوام وقوم افغان مبارک
نثل پاکی آریا باشنده گــــــــانی اصیل عید نو روز دروطن قوم پاکان مبارک
از مقدمی سال نو بوی حــــیاتی نوین یاد از تاریخی کهن دور شایان مبارک
چه فرصتُ وقت آن خلق رسد بمقصود رهء بختی نجیــــبان در آستان مبارک
ما همه زندانـیان دور از دیار و میهن پیامی سال نو را از دل و جان مبارک
آتش بخلق غریب به اهل شغنان زمین نیز بفـرست پـیامی نوروز تان مبارک
شعردروصف روس ها
چه دیدم بنگـــــــری با هر دو دیده دهن گل گل ز رنگش بشگفیده
چه زیبا ئیست و نغز از چشم بد دور عجایب صورتی دیدم که دیده
دو چشمی ننگ و سبزوابروان زرد دهانش مثل ببر تا گوش دریده
سرو گــــــــــردن مثالی گاو بزری تنش گنــــــــبد شکم بالا دمـیده
سبحان الله عجـــــــائب پیکری دید لبوگونه اش سری سیـنه رسیده
قد و قامـت جوال چهــــــار بردار چگـــــونه از چه قالب آفریـده
بپرسم او چه خورده یا مکـــــــیده زبیمش رنگ«آتش» ببین پریده
ز ترسش بیم و لرزه بین که گویا کســی را دیو جند وآفت رســیده
رفـــــــــتن من در وطنم آرزوست سیل و چمن در وطنم آرزوست
دست بدست بسیل روان طرف باغ با گل و مل در چـمنم آروزست
خنده کنان با یار چه خوش زیبدی رقص کنان کف زدنم آرزوست
شادی کنان نغمه ها بر پا کنـــــیم ساز و نوا از دهنــم آرزو ست
سازونوا به صوت بلبل خوشست به دور گــــل پر زدنم آرزوست
«آتش» پرریخته پر بر کشـــــــید مژده خوش زان دهنم آرزوست
شعردروصف روس ها
ترا او لاد انـســان میتوان گفت نخیر، از نثل شیــطان میـــتوان گفت
توئی اغیـار توئی مکــــار دنیا ترا دشـــــــمن انسان میــــتوان گفت
به هر جا کـه قــدم رنجه کنی تو همانجا را خو ویران میـــتوان گفت
به قول خلـق دنـیا خرس قطبی ترا غـــــــــول بیــــابان میتوان گفت
نگفتم من توخود گـوئی زنامت مــگـرخواهی که انسان میتوان گفت
نخیر نی، نی بشــهرت وحـشی تــرا ایــن نــام شــایـان میتوان گفت
چه مو جودی عجا ئب آفریــده ز خشمش مشکل آسان میتوان گفت
ببین دنیا همه گشت تیره و تار ز دستـت داد و افغـــان میتوان گفت
ندیدم درجهان یک گوشه خاموش هـمه را خانه ویران میتوان گفت
ز دستت داد و بیداد داد و بیداد صدای صد هــزاران میتوان گفت
بسوزد ریشه ات از آه «آتش» برای خلـــق درمـان میـتوان گفت
ای صدقه به آن دو چشم آهوی سیائت ای بنده به آن جادو افسون و نگائت
شمع است رخت یا که بگفت ماه تمامی خورشید سماعیست مـگرروزصفائت
محراب دو ابروی توشد سجده گه دل در طــاق دو ابروی تو آواز فــــلاحت
خوبان جهان جمله بدوری لب تو مست قندسـت و یا شـهـد، یا گفتار و بلاغت
از لعل شکر پسته تو ریخت به خروار ا ی صدقه به آن لعل که دادست الهـت
در دایرۀ وحــــــــــدت دل دید قـــدم تو هر نکته بجاست نشد سهوو خطاهت
گنجیست به گنجینه و طعمیست شکربار «آتش» یقین ست صفا طرز نگا هت
هر پنج ز یک دیار و از یک وطنیم دور از وطــن و دیاری در بدریم
محــــــــرومتر از ما نبود کس اینجا محتاج بودیم، درینجا محتاجتریم
کو همدم و کو طبیب و کو همصنفی آواره و سر گشــته و آواره تــریم
مارا چه نصیب کرده جز درد و الم هرجا که رویم مـدام با چشم تریم
با دیدۀ تر همـــــــیشه دل پر خونم محروم زشادی وطرب خونجگریم
این نامـــه بر آمد از درون «آتش» هرلحظه درروزگاردوراز نظریم
دور از وطن و دیار تا کی با چـــــشم انتظـــار تا کــی
در حالت فقر بکنج زندان افســـــرده درین دیار تاکی
ظلم تو زحد بما فزون شد این ظـلمت روزگار تاکــــی
این ناله مگردرتواثرنیست ای سنـــگ بتو گفــتارتاکی
ای سنگ دلم به تنگ آمد دلخـسته و دلفــــگار تا کی
هر ناله که کردم نشنیدی این سوزش وسوگوارتاکی
احسان بِخَر کمی شرفکن این حرف به تو نثار تا کی
بسم الله الرحمن الرحیم
چند اشعار از سروده های داکتر صاحب قربان خان «آتش»
ییلهڦ پیښ سالین در ولسوالی خږنون لپث ماږځت قحطی ڦود څرهنگ مردمینند ڦود خس پښت پیڎا سٌوت، اما بعضی یینند یی کو مس نه ڦود رقم رقم واښین خورد پهختت خودین تا که دگه زمسینرد مس یی کو واښ نه رید لپث ڎرین ستت ویین ڎوڦدت ڦودینت پیختینت خودین، بعضی یینند نمک مس نڦودت اما ییک دسگه ئین خو زندگی پیښ یاد بعد در باره ییک ویف سالین داکتر قربان خان ییک دم تگاڦ نینج شعر نڦشچ.
یَه روز کو څه وخت خــــهرهم ای گرڐه تو قبول خس دوڎ ک تاره آش بریده تو قـــــــــبول
څه وختک کو ڦید و نهم کلیښڅک نرمه تو قبول دستار خوان درون کلیښڅک نرمه تو قبول
یی وختک څه ڦود هــوســـهم چود ناش خوښپه مهش قیچ گــرڎینچ پږ نیځ سمبه تو قبول
څـــه وختیک کو ڦید خو چب کنهم ترښوفـــڅ پر ستد دلیه ښوفتــیرک خــو ښپه تـو قــبول
یی وختک څــــه ڦود فورتهم خمیر مــا خوښپه مښـباج تیرک یی چبکـث خو ښپه تو قبول
گـاگـا ییک څـه ڦـود هــــــوسهم چود تر کــا چه روغن وم ترتیر کش کـش غداره تو قـبول
گـه گـه ییک مهشهند هــوس خوراک مــعتبری روغــن قتــــــــیرک پَـخته پــیاڦه تو قــبول
از گلفـــــــنجو نت قمـــاچتریت تورد چیز لوڦــم ژندم گـــــــرڎه ای نـان مسکـــه تو قبول
یگـــــان یگــــان دسگه هــــوسی پهخت ښپک نهرمښ هرموغهڦ ای ښپک لقمه توقبول
«آتـــش» خـو سازت فلک څه ڎاد مهشرد
خږنون عزیز تو خاک مرُد سرمه تو قبول
یودند کهمکث در باره داکتر قربان خان ووز فهمم دیته نڦشم، ییک دوند فهمم یو تر ورویه بندی ڦود دگه نفهموم یو څوند سال ترم رید و چیز جهت ترم یو زندونی سوط ووزوم لپٿ ځولیک ڦوڎج، اما یی کَس وی وختند یو تر زندان څه ڦوڎج دڎی دیڦ خو شعرینت سر گذشت فوکٿ نڦشچ در باره هر چیزٿ بعد ته یی لهڦ از ویڦ مو مڎوست څه تایپ ته کنوم خو دڎ ته تمه مس انشاه الله از شعرینت زندگی مښکل داکتر قربانخانند څه فوڎج با خبر ته سیت!!
سیه چاه
از حال من سوخـــــــته هستی آگاه یارب بانداز تو چـــاه کن در چاه
یارب تو حقی و نپوشی حق از ماه از لطفت همه ببینندش روی سیاه
کاغد نیست نه قـــــــلـم نڦشــــــچــــتم خو دل غم
زندون درون چــیز وِنِه بغــــــیر از درڎت الـــــم
گناهــم چیست ای یاران اســـــــیرو بند در زندان
نه دزدی و جهان سوزم نه دنــــــیا دار بی ایمان
نه تیغی هتلری در دست نه جــلا دم نه بی وجدان
نه چنـگیزم نه خونریزم نه وحشی دشمنی انسان
نه قطبی یم نه جنگی یم نه انگریزم از انگلستان
نه غر بی یم نه اعرابی نه نثل و زادۀ شیــــــطان
فقط یک فــــــرد آواره فقــــــــــیری زاده شغنان
بنام قربان لقب «آتش» به قوم تاجک وطن افغان
باغی بهشت مانده به ســخرا قدم زدیم شهرو دیار مانده به صـحرا قدم زدیم
یاران و دوستان همه حوران در بهشت ما مثل لاشخوری به زغن ها قدم زدیم
افسوس وای دریغا دور از کنار طفلان از مونسی عزیز جدا و بکجا قدم زدیم
سِیلَست دم بدم زغم از دیده ام روان طوفان نوح گشته به موج ها قدم زدیم
«آتش» بدرد سوخت کی کشاید درنیاز تا باز رفته در دل ماوا قدم زنــــــــــیم
اشعار زیبا از داکتر قربان خان «آتش»
بسم الله الرحمن الرحیم
ای ڤراد څوندث نفاق فید مهش درون تابکی چورت چپاق ڤـــید مـهش درون
یِه ڤرادهم گوښتت ناخون نست جـــــدا آرزو موند اتفاق ڤیـــد مهــــــش درون
دسگه حالت لپ مو پخسنت ای ڤــراد بی سبب مشتت شلاق ڤید مهش درون
یاڅ درون څوندث کبابهمت ستــــــوڤځ پچ پڎدت سوزت اجاق ڤید مهش درون
مولا مدد
الفـــوم نڤشتت لــودم ای مولا یاڎم خو مولا یاڎم خومولا
در وصف تو حاجـــزت حقیرم اولاد علی ولـــــی یت دونا
لوڤم وز تو دینت دنیا ته بر حق ای ذات تو بهتــــــرین دنیا
یت دسگه صفا صفا مو زڤتیر مولای زمون تو نوم هویدا
ای صـــــاحب کل امیـــــر دنیا توت خان جهون سخی بدنیا
آتش مسکین تویرد ثـــنا گوی وزم تو مرید تویت مو مولا
عــرض دارم با شمـا عالی جناب این چه بختـــی بد دایم در عــــــذاب
از پی روزی گــــــــــــدای هر درم روز شب نبود نصیبم خورد و خواب
شش پسر دارم سه دختر با عیال نی مـدارک نی پول نان غـــــــیر آب
آمـــــــــــــدم در دفـــتر عالی مقام تا چه لطفی دارد و خواهـــــــد ثواب
یا بکش خنجر به تیغم کن هـــلاک یا چه فرمانی بود گردد خطــــــــــاب
من ندانم تا چه خــواهند زد قـــــلم روی احساس با چه احــــکامی جناب
آتشی بیــــچاره آمــــــد بــــر درت ای شهی عالــــــم برایم چیست جواب
عجب عمرت عجب بخت مو دل ارود لخت لخت
چسیت مــــدوم در فغون بحمل نست لپث ســخت
غریبند چــــیز گـــــــــناه دنیــــــا تیرک تیره بخت
چیر کنمت چیز عـــــلاج آسمون بلند زمین سخت
غیــــــر تو نست ای مولا نه موند تاجت نه موند تخت
آتش څــوندث به درگات چـخــــبوڅ ته ییدرد جقت
کنوم فغـــــون بحال زار الغیاث مو دل بریون دیده خونبار الغیاث
څوندث کنم فغــون فغون دنیا ته به غیر ازغم نست مو گفتارالغیاث
هر قــــــدمت هر ویاوم غم قتیر مثل نقــــــــــــطه بین پرکار الغیاث
حال سوز از جوردورونت زمون اچگه نست موند کار پیکار الغیاث
ڎیونوم والله به با الله ڎیونـــــــوم جون بسیر از جور روز گار الغیاث
څوندث لوڤم پچ پڎید یاڅ درونند مو دل بریون دیده خـــونبار الغیاث
نه موند تخت نه موند تاج غریب مــــدوم هاج واج
دنــــــیا غمنـــدوم سّت پیر نه ڤـــــــوڎجتم وز ایکاج
نالهــــــن قتیرت فغــــــون نه وینتم سود مهش علاج
دنیا تیر چیز مهش نصیب غمت غصه مــــردت باج
آتشند چـــــــــیز غــــیر تو نغـــــوږ ای صــاحبی تاج
یت مو زیڤتیر لا فــتاح یا عــــــلی اذن فــــلاح
ای صـــاحبی ذوالــفقار علی مـــــولا یا فـــتاح
لوڤــــم کــــن دفـع بــلا دښمنین از مهش جناح
تو نـوم صدقه ای مولا دنیـــــــا کلیدت مفـتاح
نه یوم وز صاحبی کـــاخ قلمــــــند چیــز تاختت تاخ
مو چید چــس پر از اولاد عجب کیــف چس واخ واخ
عمـــــر دنــیا در گــــــذر آخــــرهم ازهر تهر سوراخ
مال دنــــــیا فوکــــث توند چیز ته یهست صاحبی کاخ
آتش گهـــــپ پخته پخته دسگه نه پهــــــخـچه طباخ
لوڤم مــــــدد از تــو طلهـــــــبم مدد علــی تو نوم سخی تو نـوم تا ابد
غــیر توای مـــــولا نفهــــمم دیگه بعد مولا یاڎ کنــــم ای پیر جــــــد
تو لطف مدوم مهش قتیرک بی عدد علی مــــولا هر زمون یارت مـدد
سخی مولا حـاضرامـام رید تو نــوم وصف مــــــولا آتش زیڤتیر تا ابد
از تو چیزسود کهم کن ڤا مهشردمدد تو وزونت علی مولایت وه جـــــد
نڤشتم تو نوم صفا صفا در کــاغـذ ای ذات تو قایمت بقاء در کاغــــذ
چهل و نهمین اسمای پــاکـــــــــت اول به آخر مولا مولا در کاغـــــذ
مولای زمون ای ذات مــولاناعلــی ای ذات تو ذات مصطفی در کاغذ
ای ذات ســـــــــخی ولـــی مـــطـــل تو رهبر جمــله اولیـاء در کاغـــذ
از نور تویت خجسته ورد دل مــو یدم بســجود نـور علـی در کاغـذ
حی لوڤم تونوم حاضرتونوم ایمولا آتش لوڤ یقین نور صفا در کاغـذ
مــــو دل ڤــا یت به گفتار نڤشــــــــتم دفــــتر اشعار
خو درڎت غم خو مولایرد قلم تیر دسگه سُود اظهار
غریبند چــــــیز گه در دنیا فغـــــــــــــــونت ناله و زار
نغوږد یکبار مـــو دل فریاد نه وینتم اچگه دس غمخوار
تو ای مـــــولای مسکینین مـــــــدد گارت مــــــدد گار
وزم آتش مـــــــــــریدی تو تو نومــــردم نڤـشت یادگار
قلم یت در تاختــــت تاز کاغــذ مس یت به پرواز
مو دل ارود چنون مست موزیڤ زواست خوآواز
لودِه صدقه تو نومـــــرد تو یت مدوم مو دمـســاز
دنیا تیر غیر از تو چهی تو یت محـــمود وز ایاز
څه ڤیم تو یرد وز غلام دنیا تِیرم ســــــر فـــراز
آتش دلــند اچگه چیــــز وُز تو قبولـــت نیــــــاز
مــــــــولا جــان فریاد رس مهتاج مهش مهک پِه ناکـس
خس چهی وه نوم څه انجهم مهرگ ڎه نه منتی خـــــــس
خســـــــند وه مال ڤید حروم مردار خور ینیـــــــن مگس
نگه کــــــن از ده حالـــت در هر دمت در هر نفـــــس
حــروم لقمه جای تـیـــــــــر مو جون یه تهــــــژ از نفس
بجــون تو منــــــــــت قبول تا که مـــــو جــون در نفس
خو مولایرد نڤشتم از دلِ ر یش قلمتیرک مو گفتار یت پس و پیش
عجب دنیا عجب لپ تخم گژدم هزارون نیش ته ڎین بردلک ریش
کنم فریاد خو مو لایرد ای مولا مودل رنگتی به باالله ڤید ازی پیش
به هر تاری سریمویت قسم خهم مودرڎی دل زیاد از موی سر بیش
وزم آشت ښبت میث پچ پڎید لوم څه وخت ملحهم ونوم بردلک ریش
شروع کنم به اخلاص وزن شعریت به مقیاس
مودل ارودچنون مست قلـــــم کاغـذ ته رقاص
دلت قلــم یت بر رقص شعــــمت پروانه قیاص
قلـــــــم نقشت در کاغذ مو دل ارود به اخلاص
لُودِه قــــــــسم به نومت آتش از روی اخــلاص
یاڎ تو کنم بغیر فرض قرضدار جناو ڎهم تو قرض
دس لپ کنم وز تو یاڎ والله بی طولت بی عــــرض
هر قـــــدمت هر ویاو تو یاڎ وزونم خورد فــرض
دنیــا تیـــرت مو مولا ای صــــا حـــــبی کل ارض
ڤیهم مـــدوم در پنایت آتش نڤشت قطــــــعه عرض
بغـِــــــــیر نه چودم غلط نڤشــــتم مـــــــــــــــولا ره خط
مو دل ارود غـــــم قــتیر مو یوښک نه چِکّت همچو شط
جهون تیرم نه وینت رحم دل نه ڤودت ژیر فـــــــقــــــط
آتش مــــــــــدوم و لونگه مو دل جوشـــــــون در وســـط
څوندث کـــــــــنم درد دل مو خـهط بغیـــــــر بی نقــــــط
موعرضت داڎ موزیڤتیر چهی نڤــــــــشچ دِسگه خــــــط
نڤشتوم وز تو نوم حافظ بلی حاضر امام حافــــــظ
یقینند ڤـــد تو دین بر حق جهــون تیرت امام حـافظ
تویت وردی زبونی مـــو درود لومت پیام حا فـــظ
نغوږ ذکـــری قــلـم از دل کنم شـــــــرع کلام حافظ
به تکرارلوم تونوم برحق تو نومرد صد سلام حافظ
مودوم یاڎم توونوم دسگه غلومم تورد غلوم حاقـــظ
ای ڤراد څوندث نفــاق فید مهش درون -- تابکی چورت چپاق ڤـــید مــــــــهش درون